ap world history compare and contrast essay help essay for students of high school what is the best essay writing company link link writing a book critique essay on internet services resume writing services chicago illinois weather big y homework helpline horse help me with chemistry homework buying essays online uk mail buy essays for university of phoenix writing college papers for cash research good essay writing companies رفتن به محتوای اصلی

سه شنبه, 1393/09/04 - 15:28

تاریخ شفاهی خانه روزنامه نگاران جوان

درآمد
در كارنامه‌ي محمدرضا زائري كار مطبوعاتي بيش از هر چيز ديگر خودنمايي مي‌كند. و البته كار مطبوعاتي نه در يك قالب و موضوع ثابت. در اين كارنامه از نشريات كودك و نوجوان مثل «صدف» و «زمزم» (به زبان‌هاي عربي و انگليسي) و «خانه» (تحريريه‌ي بچه‌هاي ايران) مي‌تواني پيدا كني تا سردبيري روزنامه‌هاي كثيرالانتشار مثل «همشهري» و «ابرار» و تا صاحب‌امتيازي و انتشار نشريات تخصصي و حول موضوعي خاص مثل «نور، صدا، دوربين، حركت» (در زمينه‌ي سينما) و «خيمه» (در زمينه‌ي هيأت‌هاي مذهبي) و «جديد» (با موضوع كميك استريپ). 
چند روزي مانده بود كه برگردد لبنان. مي‌دانستم سرش به‌شدت شلوغ است. بااين‌حال پيشنهادم را كه شنيد با روي باز پذيرفت. يكي دو روز بعد به دفتر فتيان آمد و از سير تا پياز ماجراي خانه‌ را برايمان گفت. سئوالات تند و تيزمان اخم‌هايش را درهم نكشاند، انتقادات‌مان را با صداقت پذيرفت و انصافاً در بيان جزييات هيچ طفره نرفت. حاصلش شد يك جلسه‌ي شش‌ساعته؛ كه در آن خيلي حرف‌ها زده شد و خيلي چيزها روشن شد و خيلي ابهامات برطرف گشت. هرچند برخي‌ از آن حرف‌ها را نه فقط اين‌جا، كه هيچ‌جاي ديگر هم چاپ نخواهند شد و برخي ديگر هم تنها گفته شدند كه ناگفته نمانند و جايي در تاريخ ثبت شوند. 
بخش اول آن حرف‌هايي كه مي‌شد و بايد منتشر مي‌شدند را در اين شماره مي‌خوانيد و بخش دوم كه شرح ماجراي تعطيلي خانه است را در شماره‌ي بعد. 
***

• اگر موافق باشيد از اين‌جا شروع كنيم كه شما كار مطبوعاتي را از كجا آغاز كرديد؟
دغدغه و علاقه‌ي رسانه‌اي را از كودكي داشتم. اولين مقاله‌ام وقتي چاپ شد كه ده‌سال‌ام بود. اما به طور جدي از سال 68، در دوران تحصيلم در مدرسه‌ي شهید مطهری. آن‌جا من با كمك آقای موسوی جزایری و دو سه تاي ديگر از دوستانم با راهنمايي مدير آن مدرسه آقاي [علي‌اكبر] اشعري، یک نشریه‌ي دانش‌آموزی راه انداختيم برای دبیرستان‌های علوم و معارف اسلامی در سطح کشور. 

• اسمش یادتان می‌آيد؟
اول اسمش «البیان» بود. بعد کردیمش «مطهر». اين در حقيقت اولين تجربه‌ي مستقل مطبوعاتي من بود. بعد از آن آقای [محمدجواد] حاج‌علی‌اکبری و آقاي [حميد] آقايي نشریه‌ي«رهاورد» را راه انداختند كه من با آن همكاري داشتم و بعد هم كه آقای [سيدمهدي] شجاعی «نیستان» را راه انداخت، به آن‌جا رفتم. در اين فاصله البته با «اطلاعات» و «کیهان» و برخي ديگر از نشريات به‌صورت پراکنده همکاری داشتم. پس از چندي آقای اشعری ـ كه به سمت معاونت مطبوعاتی و تبلیغاتی وزارت ارشاد منصوب شده بودند ـ‌ و آقای دکتر [محمدجعفر] علمی ـ ريیس «بنیاد اندیشه‌ی اسلامی» که برای خارج از کشور نشریاتي را منتشر می‌کردند ـ به من پیشنهاد کردند كه به بنیاد اندیشه‌ي اسلامی بروم و برای کودکان و نوجوانان مسلمان خارج از کشور نشریه منتشر کنم. من هم پذيرفتم. و یک دوره‌ي حدوداً سه ماهه صرف مطالعه و بررسي و تحليل انواع و اقسام نشریات کودک و نوجوان داخل و خارج از کشور شد. 

• اين چه سالي بود؟
سال 72 یا 73 كه ديگر كارهاي اجرايي و فني نشريه را شروع کردیم. یکی از کسانی که من خیلی ازشان مشورت می‌گرفتم هم آقای دکتر [حسام‌الدين] آشنا بود که آن موقع از فارغ‌التحصيلان برجسته و فعال دانشگاه امام‌صادق بودند. يكي از از دغدغه‌هاي آن موقع من كه در ارتباط و مشورت با برخي از دوستان خارج از کشور پررنگ‌تر هم شده بود، بحث توجه به نسل دوم ایرانیان خارج از کشور بود؛ بدون نگاه سیاسی و با یک نگاه استراتژیک و فرهنگی ـ اجتماعی. منتهي می‌ترسیدم كه شاید پذیرش آن وجود نداشته باشد. در همان ایام آقای اشعری سفري به امریکا داشتند و وقتی برگشتند دیدم ایشان هم این دغدغه رو را به‌طور جدی پیدا کرده‌اند. خوشبختانه آقای علمی هم مخالفتی نداشتند و در نتيجه توانستيم نشریه‌ي «صدف» را برای ایرانیان خارج از کشور و «زمزم» (انگلیسی) و «زمزم» (عربی) را منتشر كنيم. انتشار اين نشريات بازخورد خیلی خوبی پیدا کرد. چند شماره از هرکدام منتشر شد و در اين مدت توانستيم به يك گرافیک متفاوت و جذاب برسيم. اما درست در همين ايام ماجراي ادغام برخي نهادهاي فرهنگي مختلف وزارت ارشاد و وزارت خارجه و جاهای دیگر و شکل‌گیری سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی پيش آمد. گمان مي‌كنم سال 73 يا 74 بود. تركيب جدید متوليان امر، نگاه جدیدي را هم حاكم كرد و در نتيجه قرار شد که مجله‌ي زمزم عربی لغو بشود و به جاي آن مجله‌ي «الهدی» ـ که قبلا هم منتشر می‌شد ـ ادامه بايد. ما هم گفتیم حرفی نیست. نه ما اولویت داریم نه الهدی. ولي بياييد ببینید کیفیت کدام‌يك بهتر است و نیاز به کدام جدی‌تر؟ شاید هر دو لازم باشند. ولی خب، نگاهي كه حاكم بود اين امر را برنتافت. 

• تفاوت الهدی و صدف چه بود؟
الهدی یك مجله‌ای بود كه از قدیم منتشر می‌شد. مجله‌ي خیلی خوبی هم بود. ولی يك فضای خیلی سنتی و تبلیغی داشت و گروه سنی‌اش هم پایین‌تر بود. زمزم عربی جديدتر بود و گروه سنی بالاتري هم داشت. الهدي در قم تهيه و چاپ مي‌شد و زمزم در تهران. ضمن آن‌كه ما به عنوان ناشر در شناسنامه‌ي نشريه مي‌نوشتيم نشريه‌ي بین‌المللی زمزم؛ نشر و چاپ زمزم. 

• یعنی اسمي از بنياد انديشه‌ي اسلامی نمي‌برديد؟
نه. توافق کرده بودیم كه نامي از بنياد نباشد. 

• ولی الهدی خیلی ارگاني و رسمي بود. 
بله. اصلا خيلي به اصطلاح رو كار مي‌كرد و آرم سازمان تبلیغات هم در شناسنامه‌اش مي‌خورد. ولي ما به خاطر آن‌كه مخاطب نشريه ايرانيان خارج كشور بودند، حتی در مورد آدرسي که می‌خواستیم در نشريه بزنیم هم حساسيت داشتيم. البته اين به آن معنا نبود كه بخواهيم عقب‌نشینی ‌يا پنهان‌كاري کنیم. این واقعیت را پذیرفته بودیم که در واقع با یک مخاطبی داریم ارتباط برقرار می‌کنیم كه مي‌خواهيم او را برای جمهوری اسلامی و نظام و آینده‌ي ایران حفظ و تربیت كنیم. ولي اين را هم در نظر داشتيم که اين كار ادبیات خاص خودش را مي‌خواهد و بايد ظرفیت مخاطب و شرایط را هم در نظر گرفت. اختلاف آن‌جا بود كه ما مي‌گفتيم شما چرا مي‌آييد مجله‌اي به نام «محجوبه» براي انگليسي‌زبان‌ها و یا مثلا «الطاهره» را براي عرب‌ها منتشر مي‌كنيد و روی جلدش هم عكس یك خانم چادري تفنگ در دست هم مي‌زنيد و داخل شناسنامه هم مي‌نويسيد: جمهوری اسلامی، تهران يا ‌قم و... خب طبيعي است كه اين نشريه نمي‌تواند جذب مخاطب كند. ولي ما تأكيد داشتيم كه براي مجلات عربی‌مان سردبیر عرب باشد و براي مجلات انگلیسی هم يك انگلیسي‌زبان. براي ادبيات هم دنبال يك مدل کاملا متفاوت و نو بوديم. حتي در مورد آدرس هم حساسيت داشتيم كه كنار نام ايران دو تا آدرس دیگر از بیروت و لندن بود را هم بنويسيم. 
چرا نمي‌خواستيد صراحتا به عنوان يك نشريه‌ي ايراني مورد حمايت نهادهاي جمهوری اسلامی منتشر شويد؟
اشکالش این بود که ما می‌دیدیم نشریات مشابهي كه اين پرهيزها را نداشتند و با نظام دولتی منتشر مي‌شدند، می‌رود زیر پله‌ها‌ي دفتر فلان سفارت‌خانه خاک می‌خورد! البته از انصاف نبايد گذشت كه بعضی از همين مجلات واقعا در بعضی کشورها تنها منبع دینی و معرفتی شیعی بودند. 

• تیراژ نشرياتي كه منتشر مي‌كرديد چقدر بود؟
دقيق خاطرم نيست. ولي تيراژ زمزم گمان مي‌كنم 10 هزارتا بود. 

• 10هزارتا؟ توزیع می‌شد؟
بله. ما چند چیز را از همان ابتدا شرط کرده بودیم. یکی این‌که روي این مجلات قیمت بخورد. دوم آن‌که در مکانیزم جدی توزیع عرضه شوند. يعني حتما در معرض رقابت قرار گیرند. ما حتي برای مجلات تبلیغ می‌کردیم و خلاصه دنبال یک نظام کاملا حرفه‌ای بودیم. با قضیه‌ي ادغام، این رويكرد به چالش كشيده شد و كار سخت شد. در نتيجه من یك نامه‌ای نوشتم خدمت رهبر معظم انقلاب و خلاصه شرح ماجرا دادم و گفتم كه ما فکر می‌کنیم یك کار جدیدی را شروع کردیم برای نوجوان‌های خارج ایران و این كار فلان اقتضائات را دارد كه مسئولان زير بار نمي‌روند. و از ايشان خواستم كه تكليف را معلوم كنند. يك روز دیدم مدیرعامل جدید بنیاد من را صدا زد و خیلی احترام کرد و کپی نامه‌اي از رهبري خطاب به‌ آقاي تسخيري ـ‌ رييس سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامي ـ را نشانم داد که در آن دستور پيگيري داده بودند و نوشته بودند به نظر می‌رسد حرف‌هایی که فلاني می‌زند درست است. آن آقای مدیرعامل خیلی محبت کرد و گفت دیگر حالا با این وضعیت، شما تشريف بياوريد و به صورت کنترات اين نشريات را هرکدام با فلان مقدار رقم بپذيريد و... رقم، رقي بود كه مي‌شد در كنارش يكي دو تا مجله‌ي خصوصی دیگر هم در آورد. ولي ـ این را صادقانه و رک می‌گويم ـ آن موقع جواني كردم و چون خيلي داغ بودم بهم برخورد و احساس می‌کردم كه من را هم مي‌خواهند وارد بازي‌اي كنند كه به آن معترض بودم و خلاصه از اين حرف‌ها! به هرحال نپذيرفتم و از آن مجموعه بيرون آمدم. 

• خب چه شد كه بحث خانه روزنامه‌نگاران جوان مطرح شد؟ جرقه‌ي كار چه زماني خورد؟ 
در جشنواره‌ي مطبوعات سال 74 یک سالنی را اختصاص داده بودند به مسابقه‌ي روزنامه‌نگاری برای نوجوان‌ها و حتي از برگزيدگان در يكي از بخش‌های جنبی جشنواره تقدير شد و نمايشگاهي هم از آثارشان برپا شد. برخي اساتيد ارتباطات ايراني و خارجي كه از اين نمايشگاه ديدن كرده بودند از آن استقبال كرده و از وجود استعدادهاي درخشان در بين نوجوان‌ها گفته بودند. همين مسأله گويا زمينه‌ساز شده بود تا یک بزرگواری که آن زمان در معاونت مطبوعاتی ارشاد بود و اسم‌اش الان خاطرم نيست پيشنهاد كند كه بياييم یک جایی درست کنیم به نام خانه‌ي روزنامه‌نگاران جوان و اين استعدادها را سامان بدهيم. 

• اول‌بار چه كسي اين اسم را مطرح كرد؟
دقيق نمي‌دانم! درهرحال اين بحث مطرح شده بود. آقای اشعری هم كه يك آدم نوگرا و خلاق و خوش‌ذوقی است و همیشه دنبال کارهای متفاوت و جدید و جذاب است، به من گفت راجع به این قصه فکر کن، اگر آمادگی داری بیا و چنین مجموعه‌اي راه بينداز. من آن زمان داشتم از بنياد انديشه مي‌رفتم. فرداي آن روز یکی از دوستان آمد پيش من كه فلانی! حکم‌ات را زده‌اند به دیوار! گفتم حکمِ چی؟ گفت برو پایین نگاه کن! من آمدم طبقه‌ي سوم که طبقه‌ي خود معاون مطبوعاتی بود، دیدم توی بُرد یك نامه‌ای زده‌اند که به موجب آن من به عنوان ريیس خانه روزنامه‌نگاران جوان منصوب ‌شده بودم. 

• پس از اول همین عنوان خانه روزنامه نگاران جوان بود؟
بله. حتی یادم است آقای اشعری یک كاغذي به من دادند كه بر سربرگ آن اسم خانه روزنامه‌نگاران جوان بود و چيزي شبيه يك اساس‌نامه‌ي یکی دو صفحه‌ای پیشنهادي بود. 

• ذیل مقررات مطبوعاتی؟
ذیل مقررات مطبوعاتی به عنوان یک بخش از دبیرخانه‌ي جشنواره‌ي مطبوعات. 

• برگرديم به ماجراي انتصاب‌تان. 
بله، من تا نامه را دیدم سريع رفتم خدمت آقای اشعری و گفتم حاج آقا این نامه را اجازه بدهید تا كسي نديده من از روي تابلو بردارم. ایشان پرسيد چرا؟ گفتم این کار اگر قرار باشد انجام شود با حکم شما به عنوان معاون مطبوعاتی جور در نمی‌آید. راه مطلوب آن است كه برویم مؤسسه‌اي تأسیس کنیم، هیأت امنایی تشكيل دهيم و بعد آن‌ها مديرعامل را انتخاب كنند. وگرنه اين‌جوري من در واقع مي‌شوم يك کارمند معاونت مطبوعاتی و ايده خراب مي‌شود. 

• یعنی شما گفتید که می‌خواهید یک مؤسسه‌ي خصوصی داشته باشید. 
نگفتم خصوصی، ولی به شدت با نگاه دولتی مخالف بودم. معتقد بودم در عرصه‌ي فعاليت‌هاي فرهنگي كار دولتی جواب نمی‌دهد و دولت فقط باید سیاست‌گذاری و حمایت کند و نهايتا هدایت. و در بخش اجرا دولت نباید درگیر شود. فراوان هم بودند (و هستند) در قسمت‌هاي مختلف كشور مؤسسات غيردولتي كه چون اهداف و سياست‌هاي موردنظر يك وزارت‌خانه را تأمين مي‌كردند به آن‌ها كمك‌هاي بسيار مي‌شد. و اين روال طبيعي و منطقي شمرده مي‌شد. 

• آقاي اشعري پذيرفت؟ 
بله، با ایشان که بحث کردم، خیلی منطقی ايشان پذيرفت. سریع حکم را عوض کردند و من را به عنوان مشاور خودشان منصوب كردند. به منشی‌شان گفتند حكم جديد را بزند جای آن يكي! یعنی به فاصله‌ي کم‌تر از یکی دو ساعت! طبعاً حالا ديگر بايد پيگيري كار خانه، بعضی کارهای دیگر را هم به عنوان مشاور پيگيري مي‌كردم. از جمله يادم است یکی از کارهایی که در آن مقطع انجام دادیم كمك به صدور مجوز «آفتاب‌گردان» بود كه مجوزش هنوز صادر نشده بود. در هر حال چنين شد كه جرقه‌ي كار و برنامه‌ریزی براي راه‌اندازي خانه روزنامه‌نگاران جوان زده شد. به عنوان ایده‌اي كه در معاونت مطبوعاتی وزارت ارشاد شکل گرفته بود. 
البته اين ايده در آغاز تنها در همين حد وجود يك دبیرخانه در دل جشنواره مطبوعات بود و نه بيش‌تر. سطح ایده هم خیلی پایین بود؛ مثلا برگزاری مسابقه‌ي سالانه‌ي روزنامه دیواری يا يك‌سري اقدامات حمايتي محدود. اما به تدريج با مشورت‌ها و گفت‌وگوهايي كه من با برخي دوستان و صاحب‌نظران از جمله آقاي دكتر آشنا داشتم، آرام آرام این ایده ابعاد بيش‌تري يافت و پخته شد. قرار شد ما یک هیأت امنا داشته باشیم که یک عده اشخاص فرهنگي و شاخص عضو آن باشند. یک هیأت مدیره هم داشته باشيم که كارهاي اجرایی را پيگيري كند. شروع کردیم اساس‌نامه‌های مختلف را دیدن و بررسی‌کردن. یک جایی هم به ما دادند در خیابان ولی‌عصر و یک‌سری وسایل و امكانات هم از طرف معاونت مطبوعاتی برای شروع کار تأمين شد. اما همان روز اول که وسایل را آوردند آن‌جا بچینند من گفتم اصلا این‌جا نمی‌شود کار کرد! 

• چرا؟ جای کوچکی بود؟
جای نامناسبی بود. اصلا جنس کار و فضای کار، خیلی اداری بود و نگاه من یک نگاه کاملاً غیراداری بود. نگاه من یک نگاه مجموعه‌ي فعال شاد دانش‌آموزی بود. خلاصه اصرار كردم به آقای اشعری كه يك جاي ديگر بدهد و یك جای دیگر در خیابان مطهری، قبل از خيابان ترکمنستان، را سپردند به ما. آن میز و صندلی‌ها و کمدها را هم آوردند آن‌جا و گفتند شروع کنید. 

• هيأت امنا چه كساني شدند؟
آقای [علي‌اكبر] صادقی‌رشاد، آقای دکتر [محمود] گلزاری، آقای اشعری، آقای سیدمهدی شجاعی، آقای دكتر مرتضی میرباقری ـ كه آن موقع دبیر شورای‌عالی جوانان بود ـ، آقاي [محسن] اسماعيلي و بنده. این 7 نفر شديم هیأت‌امنا. در اين جمع طبیعتا آقاي اشعري به نوعی محوريت داشت. آقای میرباقری هم به‌جز یکي دو جلسه در سال اصلا در جلسات شرکت نکردند. 

• چرا از آموزش و پرورش کسی را به شورا نياورديد؟ با توجه به اين‌كه مخاطبان شما نوجوان و عمدتاً دانش‌آموز بودند. 
به نوعی خود آقای اشعری فضای آموزش و پرورشی داشت. البته اين‌گونه نبود كه سهم‌بندی باشد و مثلا بنشینیم بگوييم باید طراحی خیلی مهندسی دقیقی بكنيم كه از صداوسیما یک نفر باشد و از فلان‌ سازمان يك نفر و... . 

• چرا از چهره‌هاي مطبوعاتي و اساتید ارتباطات كسي در شورا نبود؟
آن موقع نگاه به ارتباطات خيلي به این معنا نبود. تصور اين بود یک مؤسسه فرهنگی قرار است با حمایت دولت تشکیل ‌شود و براي جوانان كار كند. پس بهتر است چهره‌هاي شناخته‌شده‌ي فرهنگي در آن باشند. آقای اشعری این آقایان را دعوت کرد و اولین جلسات هيأت‌امنا تشکیل شد و اساس‌نامه آرام آرام شکل گرفت. 

• اصلاً اين تركيب پيشنهاد چه كسي بود؟
توافق من و آقای اشعری بود. همان موقع براي من اين سوال پيش آمد كه ما كه قرار است كار حرفه‌اي بكنيم، پس جاي متخصصان و كارشناسان ارتباطات و روزنامه‌نگاری كجاست؟ اين بود توي چارت يك بخشي را وارد کردم به نام مشاورین و شورای کارشناسان. 

• چه كساني عضو اين شورا شدند؟
آقای دکتر آشنا، آقای دکتر میرزابیگی ـ که در روان‌شناسي حوزه‌ي کودک و نوجوان كار تخصصی کرده بودـ، آقای علی‌اکبر کسائیان ـ که آن موقع از روزنامه‌نگاران صاحب‌نام بود ـ، آقای دکتر [هادي] خانیکی ـ که آن‌موقع در دانشگاه علامه تدريس مي‌كرد ـ، آقای دكتر [يونس] شکرخواه، آقاي سيدفريد قاسمي و آقای جواد محقق. ما درگیر چارت شدیم و ثبتش در اداره‌ي ثبت شرکت‌ها و... . اسم «خانه» را ثبت نمی‌کردند، می‌گفتند مشمول قانون تشکل‌ها است و باید وزارت کشور مجوز بدهد. من كه ديدم اين‌طوري است، گفتم طوری نیست، اسمش را مؤسسه ثبت می‌کنیم، شد «مؤسسه‌ي روزنامه‌نگاران جوان». البته در تبليغات و شعارهای‌مان همان خانه‌ي روزنامه‌نگاران جوان مي‌گفتيم. طبیعتا نگاه‌مان نگاه يك مؤسسه‌ي دولتی نبود. تنها در دو حوزه با ارشاد ارتباط داشتیم؛ یکی میز و صندلی و کمد و تیر و تخته‌ای که همان اول کار گرفته بودیم در حد دو سه اتاق، و ديگري هم دو سه نفر از نیروهای ما که قبلا باهم در بنیاد اندیشه و جاهای دیگر هم‌كار بودیم و حالا مأمور به خدمت شده بودند در این مؤسسه. 
خيلي عجله داشتيم كه زود افتتاح شود. قرار شد به مناسبت دهه‌ي فجر رسما مؤسسه افتتاح شود. زمستان 74، آقاي ميرسليم وزير ارشاد وقت آمد و همان دفتر خيابان مطهري را افتتاح كرد. درحالي‌كه تنها کارهايی که تا آن موقع شده بود يك‌سري جلسات مشورتی با اساتید بود و بحث‌های اولیه که خانه می‌خواهد چه کار کند و شعار «تو بنویس! ما منتشر می‌کنیم» و «جایی که هر نوجوانی می‌تواند بنویسد». 

• و خانه راه افتاد. 
بله. من از قديم دغدغه‌ي نشریات دانش‌آموزي را داشتم و سال‌ها هر نمونه‌ای جایی می‌دیدم جمع می‌کردم. اين کلکسیون خودم را از منزل آوردم و چیدم روی یک قفسه‌ای و خلاصه اين شد آغاز کار. قرار شد خانه جایی باشد که به نوجوان‌ها روزنامه‌نگاری آموزش بدهد و از نشریات دانش‌آموزی و غیرحرفه‌ای حمايت كند. (آن موقع هنوز اصطلاح نشریه‌ي تجربی استفاده نمی‌شد.) بعد اساسنامه‌ي مؤسسه ثبت شد. و چون قرار بود مؤسسه، غیردولتی باشد قرار شد هرکدام از هیأت امنا نفری 100هزارتومن بدهند و به اين ترتيب سرمایه‌ي اولیه‌ي مؤسسه 700هزارتومان شد. حتی یادم است كه گفتيم بياييم بابت بودجه‌ای که به عنوان کمک از ارشاد می‌گیریم رسید بگیريم و به نام هيأت‌امنا پرداخت کنیم و بعد آن را از حق الجلسه‌ها کم کنیم. بعدها در اساسنامه بندهای مختلف شکل گرفت و از جمله یکی از چیزهایی که اضافه شد این بود که هيأت امنا هرگونه حق شخصی نسبت به مؤسسه را از خودشان لغو ‌کنند و براي اين‌كه شبهه‌اي پيش نيايد همه اعلام كرديم كه هیچ‌گونه حقی شخصی نداريم و ساقط می‌کنیم. بنا شد در صورت انحلال یا هر تغيیر هم اموال مؤسسه بر‌گردد به وزارت ارشاد. خلاصه صورت مسأله از اول خیلی شفاف و قاطعانه و روشن بود. بعد آمدیم با کمک‌هایی که می‌شد یک ساختمان هم خریدیم. این کمک‌هایی عمدتا از سوي وزارت ارشاد بود و از محل بودجه‌ي کمک به مؤسسات و فعالیت‌های فرهنگی تأمين مي‌شد. البته كمك‌ها فقط منحصر به ارشاد نمي‌شد. یک‌سری کارهای شخصی خودمان هم بود که درآمد ناچیزي از آن‌ها به مؤسسه برمی‌گشت. کمک‌های دیگري هم جذب مي‌كرديم. مثلا از جانب شهرداری تهران و برخي مسئولين ديگر. بعد هم اسباب‌كشي كرديم آمديم خیابان مطهری، ساختمان جم، کوچه‌ي مدائن. در واقع دوره‌ي طلایی خانه دوراني بود كه در آن‌جا بوديم. 

• مي‌رسيم به سال 75. 
اولین بروز و ظهور جدی خانه در جشنواره‌ي مطبوعات سال 75 بود. ما تا آمديم به خودمان بجنبيم ارديبهشت 75 شده بود و زمان جشنواره. از يك‌طرف هم مي‌خواستيم در جشنواره مطبوعات حضور جدي داشته باشيم. گفتيم چه كار كنيم؟ آمديم یک‌سری جزوه درست کردیم به عنوان آموزش روزنامه‌نگاری. به سرعت، با یک ریتم تند، چند تا جزوه چاپ کردیم. یک‌سری هدایای تبلیغاتی هم تدارك ديديم. ضمناً قرار شد در ايام جشنواره هر روز نشریه‌ي روزانه منتشر كنيم. تا به اين بهانه افراد علاقه‌مند مراحل مختلف کار روزنامه‌نگاری را از نزدیک ببینند. خبرنگاران‌ خانه در سطح نمایشگاه پخش بودند، گزارش و عکس می‌آوردند، ويرايش می‌شد ـ آقای حسن احمدی سردبیر نشریه‌ي روزانه بود ـ‌، و همان‌جا صفحه‌آرایی می‌کردند و کارهای گرافیکي و از‌ آن طرف هم می‌رفت برای چاپ و فردا هم چاپ‌شده توزیع می‌شد. 

• اين گروه که همه نوجوان نبودند؟
قاطی بودند. جوان‌ترها بيش‌تر در بخش‌های تولید مطلب مشغول بودند. 

• اين تيم اوليه‌ي نوجوانان را از كجا گرد آورديد؟ 
چند نفری از بچه‌هاي دبیرستان مطهری بودند. بعضي هم كساني بودند كه پيش‌تر در نشريات ديگربا هم كار ‌کرده بودیم. این‌ها جمع شدند و هسته‌ي اولیه شكل گرفت. غرفه‌ي ما فضاي جدايي در نمايشگاه داشت و دکور کار هم متفاوت بود. نشريه‌ي روزانه یک شور و حال و شتاب خوبی ايجاد كرد. اين اولين گام مهم بود. گام بعدي برگزاري کلاس‌های آموزشی بود. چون جزوه‌ها خیلی مخاطب پيدا كرده بودند و ازشان استقبال زيادي شد، تصميم گرفتيم كلاس‌هاي آموزشي روزنامه‌نگاري براي نوجوانان برگزار كنيم. با این‌که آن جزوه‌ها چیز خیلی ویژه‌ای هم نبودند. چندتا از دانشجوهای روزنامه‌نگاری آمده بودند نوشته بودند كه مثلا خبر را اين‌جور تهيه مي‌كنند و گزارش را فلان‌طور و... . ولی آن‌قدر در اين زمينه خلأ بود كه مورد استقبال فراوان قرار گرفت. كم‌كم بخش انتشارات‌مان هم فعال شد. در همین فاصله، قرار شد نشریه‌ي خانه هم راه‌اندازی شود. آرام آرام شعار «تحریریه‌ي‌ بچه‌های ایران» مطرح شد. جلسات مختلف در هيأت امنا بحث شد راجع به اسم نشریه، رویکرد نشریه، طرح انتشارش، تأمين بودجه‌اش و... 

• اولين شماره‌ي «خانه» كي منتشر شد؟
پيش‌شماره‌ي اول، بهمن 75 منتشر شد که عكس‌هاي جشنواره‌ي فیلم فجر هم روي صفحه‌ي اولش بود. يادم است براي انتشار آن شماره، تا صبح بيدار مي‌مانديم. وقتي هم كه چاپ شد من یك پیکان داشتم رفتم چاپخانه، نشريه‌ها را بار کردم، تنها بودم. برگشتنی راه را گم كردم! حالا بچه‌ها در خانه منتظر بودند که نشریه را ببینند. خلاصه تا برگشتم دیگر شب شده بود. ولي بچه‌ها آن‌قدر ذوق داشتند كه همه هم‌چنان منتظر نشسته بودند. یک دوست هنرمندي داشتيم به نام آقای فرهاد اسماعیلی، آمد و يك 20تومنی بهم داد و گفت من می‌خواهم اولین نسخه‌ي نشریه را بخرم. این بيست‌تومنی را تا مدت‌ها نگه داشته بودیم! به اين ترتيب پيش‌شماره‌ي اول منتشر شد. اگر اشتباه نكنم پيش‌شماره‌ي بعدش 18اسفند منتشر شد و بعد از آن ديگر ترتيب انتشار منظم شد. 

• چقدر طول کشید مجوز بگيريد؟ یعنی می‌خواهم بدانم از رانت استفاده كرديد؟
بله بله، طبیعتا مورد حمایت بودیم. آقای اشعری خودش معاون مطبوعاتی بود و آقای انتظامی هم مدیرکل مطبوعات داخلی بود. این چیزی است که من هیچ‌وقت انکار نکردم. حتی در يك جلسه‌ای که خیلی دعوا بالا گرفته بود و همه انتظار داشتند که من منکر اين موضوع باشم و دفاع کنم از این‌که مؤسسه كاملاً‌ خصوصی بوده. ولي من همیشه به صراحت گفتم هیچ ادعایی کسی نکرده و هیچ‌وقت هم چنین تصوری وجود نداشته كه مؤسسه كاملاً مستقل از ارشاد است. منتها ما چون احساس مي‌‌کردیم هدف‌مان در يك قالب غیردولتی و بيرون از تشکیلات رسمی دولت بهتر تامین می‌شود، مجوز مستقل برايش گرفتيم. در ارشاد هم از اول همین نگاه وجود داشت و ارشاد احساس می‌کرد دارد به نشریه‌ي خودش مجوز می‌دهد. 

• تیراژ پیش‌شماره چقدر بود؟
دقیقاً یادم نیست؛ ولی فکر می‌کنم ما با 10هزارتا شروع کردیم و هر چند شماره یک‌بار به اين رقم اضافه می‌کردیم تا آن اواخر به 50هزار تا رسیدیم؛ در مرداد 77. 

• کسانی که در خانه فعال بودند از كجا حقوق می‌گرفتند؟
از محل کمک‌هایي كه براي خانه جذب مي‌كرديم و عمدتاً از جانب ارشاد بود. طبق اساسنامه و چارت تشکیلاتی‌مان یک تعرفه‌ي پرداخت حقوق داشتیم كه مطابق آن به کارمندان بخش‌های مختلف حقوق مي‌پرداختيم. 

• چرا رویکرد دانش‌آموزی نداشتيد؟ چرا نشريه را نبرديد داخل مدارس يا دوره‌هاي‌تان در مدارس برگزار نكرديد؟
همان نگاهی که باعث شده بود من از کار دولتی فرار کنم، ناخودآگاه همان هم مرا به اين سمت سوق ‌داد. اصلا اين‌كه اسم نشریه را گذاشتیم خانه، به اين دليل بود كه ما اصلا نگاهمان فرامدرسه‌ای بود و تمركزمان بر اوقات فراغت بعد از مدرسه بود. اين نگاه ايجاب مي‌كرد چیزی دور از فضا و ساختمان کار رسمی نظام آموزش و پرورشی باشد. شاید خود اسم خانه هم به همین علت جذابیت داشت و یك‌جور احساس فضای متفاوتی را می‌داد. واقعاً هم فضاي متفاوتی حاكم بود و هركس وارد فضاي خانه مي‌شد در بدو ورود این احساس به او منتقل می‌شد و واقعاً احساس می‌کرد آمده خانه‌ي خودش و یکی از جهاتی که کار خانه را متفاوت کرد همين بود. بعدها با واسطه من شنیدم که مقام معظم رهبری به گروهی که از ایشان برای کار با نوجوانان رهنمود ‌خواسته بودند فرموده بودند: برويد مثل خانه کار کنید! با صمیمیت! 

• ايشان در جريان فعاليت‌‌هاي خانه بودند؟
گويا بعضي کارهای خانه را ‌مي‌دیدند و معمولاً محصولات خانه به دست‌شان مي‌رسيد. 

• این ارتباط از طريق یک کانال واسطه‌ي تعریف‌شده بود یا نه از طرق معمول؟ مثلا خودتان یا هیأت امنا نرفتید پیش‌شان؟
چرا. 

• كي؟
اگر اشتباه نكنم اواخر سال 76 بود. فکر می‌كنم هيأت امنا همه حضور داشتند. ایشان هم خیلی محبت کردند. 

• خانه به جز انتشار نشريه فعاليت ديگري هم داشت؟
بله. کلی کارهای دیگر می‌کردیم؛ مثل برگزاري مسابقه و همایش با موضوع روزنامه‌نگاري. دو سررسيد جذاب هم براي جوانان منتشر كرديم. يك‌سري هم كتاب و جزوه. به طور كلي در آن دوسال و چند ماه فعاليت خانه، حجم فعالیت‌ها خيلي غیرمتعارف و عظیم بود.هر كس وارد خانه مي‌شد مي‌ديد همه می‌دوند. يك‌طرف قهوه‌خانه‌ي سنتی بود و نشست‌های دانش‌آموز برگزار مي‌شد، طبقه‌ي دوم کلاس‌هاي آموزشی بود، يك‌طرف ديگر بخش نشریات دانش‌آموزی بود و... . خلاصه هر گروهی کار خودش را می‌کرد. 
نشریه‌ي «خانه» تابلوی ما بود. اما بخش‌های دیگر هم کار خودشان را می‌کردند. ما حتي ايده‌ي کارهایی مثل تأسیس هنرستان روزنامه‌نگاری يا انجمن فارغ‌التحصیلان ـ که در واقع خروجی‌های خانه بودند ـ را طراحی کرده بودیم. یا بحث نشریات صوتی ـ تصویری و امثال این‌ها. یک نشریه‌ي الکترونیک هم منتشر كرديم كه شايد اولین نشریه‌ي الكترونيك‌ ایران باشد. 

• مخاطب‌ خانه، دانشجويان نبودند. دبستاني هم نبودند. عمدتاً نوجوانان دبيرستاني بودند. چرا؟ این يك رويكرد مبنایی بود یا یک اتفاق؟
ما بر اساس یک روایت كار را شروع كرده بوديم: «علیکم بالاحداث». احداث یعنی نوجوانان. این‌که امیرالمؤمنین می‌فرمایند: «و انما قلب الحدث کالارض الخالیه.» نوجوان دلش مثل یک زمین و مزرعه‌ي آماده‌ي خالی است که بکر و پذیرا است و هر بذری را می‌شود رويش ریخت. در گروه سنی پایین‌تر که ما آن‌قدر تأثیر نمی‌توانیم بگذاریم. در گروه سنی بالاتر هم که پذیرش و آمادگی ندارد و باز تأثیر نمی‌توانستیم بگذاریم. پس آن چیزی که می‌توانیم الان باهاش ارتباط برقرار کنیم و مؤثر باشیم این گروه سنی است. البته اگر ما عضوی داشتیم که هفت هشت سالش بود نمی‌گفتیم به ما ربطی ندارد. نامه هم می‌نوشتیم، تلفنش را هم جواب می‌دادیم. می‌گفتیم شما همکاریت را ادامه بده تا زمانی که بتوانی عضو بشوی. از آن طرف هم ما عضو داشتیم که طرف 48سالش بود. موارد متعدد این‌جوری داشتیم. باز احترامش را نگه می‌داشتیم. احوالش را می‌پرسیدیم. تماسش هم برقرار بود. ولی باز عضو جدی ما تلقی نمی‌شد. عضو جدی‌مان دانش‌آموزی بود که از اول راهنمایی بود تا 2 و3 دبیرستان. 

• كه آن را هم توي مدرسه به سراغش نمی‌رفتید. بین مدرسه و خانه گیرش می‌آوردید. 
بله.

• آیا در خانه به دنبال کار تربیتی هم بودید؟ 
بله؛ شاید به تعبیری بشود گفت که مهم‌ترین مسأله‌مان، مسأله‌ي تربیتی بود؛ بحث تربیت نیروی انسانی. خود من دوره‌ای کار معلمی ‌کرده‌ بودم و در این حوزه‌ها فعال بودم. ضمن آن‌كه در فضا و پایگاه و خانواده‌اي هم رشد کرده بودم که همه یا معلم بودند یا چنين دغدغه‌هايي داشتند. من اصلاً‌ با این نگاه وارد قصه شده بودم. هدف ديگر هم مسأله‌ی تربيت نیروی متعهد خلاق روزنامه‌نگار برای آینده بود. منتها نکته‌ای که داشتیم این بود که فکر می‌کردیم اولا این اتفاق باید از یک مجرای حرفه‌ای و منطقی رخ بدهد. یعنی این باور را داشتیم که این کار فرمايشی نیست. باید مسیر خودش را طی کند. ثانیا یک چیزی که بهش معتقد بودیم این بود که ما زاهدگرایی نباید بکنیم. دیدگاه‌مان این بود که خیلی ملاک‌های ظاهری سطحی‌گرایانه نباید مانع‌مان در ارتباط‌گيري با مخاطب شود. درعین‌حال که یک‌ مبنا و یک پایگاه اعتقادی داریم که ازش کوتاه نمی‌آییم و براي‌مان جدی است. به هرکدام از اجزای مجموعه و قبل از آن‌ها به هم‌کاران خودمان نگاه‌مان یک نگاه تربیتی بود. منتها نگاهی که رشد بدهد. مي‌گفتيم ما مامور نیستیم مچ کسی را بگیریم؛ ولي در واقع بايد کمک کنیم به رشد افراد. بخشی از این اتفاق در تعامل معلمی ـ شاگردی رخ می‌داد. مثلا فرض کنید کسی که مدیر کارهای آموزشی ما بود خودش کسی بود که وقتي دانش‌آموز می‌آمد سر کلاس، به نوعی از او و رفتار و شخصیتش الگو می‌گرفت. مجموعه‌ي هم‌کاران ما معمولا این‌جوری بودند. کلاس آموزشي‌اي که برگزار می‌کردیم، پسرها و دخترها جدا بودند. وقتی مثلا زمان کلاس دخترها بود حتما اصرار داشتیم کسی از هم‌کاران خودمان حضور داشته باشد. و کسی هم که برای این كار انتخاب شده بود مادر یکی از همان دخترهايي بود که در کلاس شرکت می‌کردند و خودش آموزش و پرورشی بود. درعین‌حال موقعی که نمایشگاه داشتیم این‌جور نبود که پرده بکشیم بين دختر و پسر. یک تعریف روشنی داشتیم. 

• مرجع این تعریف روشن چه کسی بود؟ رسيدن به اين معيارها براساس سليقه‌ي شخصي بود يا حاصل مشورت با صاحب‌نظران؟ 
نه. چون اين نگاه براي‌مان جدی بود خیلی از موارد را با شوراي مشاورین يا با هیأت‌امنا چك مي‌كرديم. این‌که مثلا فرض كنید استاد برای كلاس دخترها چه جوری انتخاب شود؟ آیا وقتي استاد زن به مقدار نياز نداريم براي دخترها استاد مرد بگذاريم یا نه، جای خالی استاد زن را با جلسات عمومی پُر کنیم؟ جشن‌مان را چه جوری برگزار کنیم؟ و... بخشي از مشاوره‌ها هم داخل مجموعه‌ي خودمان بود. تیمی که بودند همه معلم‌مسلک بودند. يكي معاون فرهنگی بود، يكي مدیر پرورشی، آن يکي مدیر آموزشی، يكي امام‌جماعت یک مسجد. یعنی این‌جوری نبود که ما یك نفر را بیاوریم که نسبت بهش مسأله‌اي یا شبهه‌اي داشته باشیم. البته فضا، فضای مذهبی یا پایگاه بسیجي و این‌ها نبود؛ ولی این رویکرد به طور جدی وجود داشت. 
از طرف ديگر هم چون نگاه‌مان این بود که داريم یک کار حرفه‌ای می‌کنیم، تعریف‌مان این بود که روزنامه‌نگار تربیت کنیم. منتها مي‌گفتیم این روزنامه‌نگار را شرایطی برايش درست کنيم که در جریان باشد و روزنامه‌نگار متعهدی بشود. مخاطب هم که می‌آمد داخل خانه، مي‌دید نگاه ما، نگاه بسته‌اي نیست و كسي هم آن‌جا کار تشکیلاتی منسجم سیاسی نمی‌کند. 

• ساختار خانه چگونه بود؟ اساساً به خانه به چشم يك تشكل و كار تشكلي نگاه مي‌كرديد؟
در مورد تشكيلات، نگاهی که در خانه نسبت به ساختار وجود داشت اولا یك نگاه آموزشی پرورشی بود. ثانیاً معتقد بوديم كه ساختار در خدمت اهداف ماست. لذا خیلی وقت‌ها تلاش می‌کردیم ساختار دست و پاي‌مان را نبندد. تلاش‌مان این بود که ساختار به تأمین هدف‌مان کمک کند و به قدری روان و فعال و متحرک و اکتیو باشد که ما اسیرش نشویم. 

• این شیوه در عمل شما را دچار مشكل نمي‌كرد؟ بالاخره شما تحریريه‌ي مطالب نوجوانان بودید. چطور می‌شد مطالب يك نشريه را دیگران (مخاطبان‌تان) بنویسند و درعين‌حال اهداف شما هم تأمين شود؟ آيا در ذهنيت‌ها و معيارهاي خود را در انتخاب مطالب اعمال مي‌كرديد يا نه اساساً سفارش مطلب می‌دادید؟
اين را در نظر بگیرید که بخشي از ماجرا در حال رخ‌دادن بود و ما در حال آزمون و خطا بودیم. من هیچ‌وقت نمی‌توانم ادعا کنم که ما آن زمان به یک تعریف منسجم و روشن رسیده بودیم و داشتیم بر اساس آن عمل می‌کردیم. هرچه باشد ما با یک تجربه‌ي سي‌ساله مواجه نیستیم که در مقام تحلیلش باشيم. کل دوران فعاليت خانه دو سال و نيم بود. دو سال و نيمي كه هيچ پیشینه‌ای نداشت. یك وقت است كه شما براساس يك‌سري الگوهای روشنی کار مي‌کنید. اما در خانه اين‌گونه نبود. ما خودمان خیلی چیزها را داشتیم کشف می‌کردیم. هدف ما این بود که بچه‌ها در کار هنری، در کار مطبوعاتی و رسانه‌ای بچه‌های متعهدی باشند. درعین‌حال باسواد باشند و بفهمند. این‌که طرف بچه‌ي نمازخوان و خوبی است، ولی مطلبی که می‌نویسد را کسی نمی‌خواند براي‌مان قانع‌کننده نبود. این چیزی بود که ما تازه داشتیم آزمون می‌كردیم. مثلا مي‌گفتيم ایده‌آل این است که در کل کشور، مطبوعات مجوز قبل از نشر نياز نداشته باشند. در واقع تنها اعلام نشر داشته باشيم. خب مي‌ديديم این در فضای حرفه‌ای موجود امكان‌پذير نيست. چه کار کنیم؟ گفتيم ما نسل آینده را از الان تربیت می‌کنیم. براي همين در بخش نشریات غیرحرفه‌ای اعلام مي‌كرديم كه هروقت كسي از بچه‌ها نشریه‌اي چاپ كند به ما خبر بدهد تا براي آن نشريه شناسنامه صادر کنیم. این نظام اعلام را مشابه و جايگزين نظام صدور مجوز داشتیم. با چه انگیزه‌ای؟ با اين انگیزه که نسل جدید را با آن آشنا کنیم و به این رشد برسانیم که در واقع نشریه‌اش را منتشر کند و نمونه‌اش را بفرستد تا ما برايش شناسنامه صادر کنیم و بررسی کنیم و در قدم‌های بعدی، اگر جشنواره داریم صدايش کنیم؛ اگر مسابقه داریم شرکتش بدهیم؛ اگر حمایتی بتوانيم بکنیم هوايش را داشته باشیم. جایزه‌هایی هم که می‌دادیم در همين راستا بود. 
مثلا يك ايده‌ي جالبي كه اجرا كرديم اين بود كه میز نوری طراحی کردیم به صورت یک کیف سامسونت، که وقتی باز می‌شد میز نور بود و داخلش یه تکه فوم طراحی کرده بودیم و وسایل مختلفی که بچه‌ها براي كارهاي فني تهيه‌ي نشريه نیاز دارند (از تیغ موکت‌بری و قلم طراحی تا خط‌کش و شابلون‌های مختلف و چند صفحه نمونه گرید و چسب نواری و...) داخلش بود. این می‌شد کیف کار روزنامه‌نگاری! اين يكي از جوايزي بود كه به بچه‌ها مي‌داديم. نمي‌آمدیم قرآن و نهج البلاغه جايزه بدهيم. بلكه يك چنين چيزهايي را براي جايزه انتخاب مي‌كرديم. درعین‌حال گرایش‌های خودمان را هم داشتيم و مثلاً اگر ایام مصادف با يك مناسبت مذهبی بود، روضه‌مان را هم داشتیم و روضه‌مان هم جوری بود که مخاطب با آن ارتباط برقرار می‌کرد. 

• گزینش مخاطب هم داشتید؟
سقف تعیین کرده بودیم. می‌گفتیم ورودی ما برای همه آزاد است. مي‌خواهد طرف بسیجی باشد، مسلمان باشد، هر تیپی باشد، برای ارتباط با خانه قدمش روی چشم! ولی برای عضویت طرف باید دغدغه جدی روزنامه‌نگاری مي‌داشت. عضویت خانه هم سطوح مختلفي داشت؛ وابسته و پیوسته. یکی عضویت اين بود كه روز اول که طرف وارد کار می‌شد ما کارت برايش صادر می‌کردیم. تا یک‌سال، تا شش‌ماه. تعریف داشت. اين عضويت وابسته بود. اما کسی بعد از ورود درگیر هم می‌شد و جدی پیگیری می‌کرد مي‌شد عضويت پيوسته. لایه‌ی دیگر نشریات تجربی بود. در اين لايه هم سطوح مختلفي بود. يك مرحله اين بود كه فلان نشريه ثبت بشود و برايش شناسنامه صادر شود. یك مرحله‌ي دیگر هم بود که نشريه مورد حمایت قرار می‌گرفت و تشویق بیش‌تری می‌شد و... . 
در بخش آموزش هم همين‌طور بود. براي‌مان مهم بود کسی که می‌خواهد بيايد و در بخش آموزش شرکت کند کیست. اگر 50 نفر متقاضی بودند و ما 3 نفر می‌خواستیم طبیعتاً یکی از ملاک‌های ما این بود که طرف بچه‌ي متدین و متعهدی باشد. طبیعتا این بود که اگر خانواده‌اش را بشناسیم براي‌مان ترجیح داشت. طبیعتا این بود که هرچه به آرمان‌های انقلاب نزدیک‌تر باشد برای ما ترجیح داشت. این انگیزه برای‌مان وجود داشت که یك روزی بتوانیم از طریق پایگاه‌های بسیج، بچه‌های مذهبی و فعال محلات و مساجد را شناسایی کنیم و براي‌شان کلاس روزنامه‌نگاري بگذاریم. این دغدغه‌ي ما بود. 

• آموزش‌های عقیدتی و دینی هم در برنامه‌تان بود؟
نه به این معنا نداشتیم ما تنها چیزی که داشتیم یه عنوان اخلاق مطبوعاتی بود که آن‌هم طبیعتا خیلی حرفه‌ای و عام بود. 

• پس دغدغه‌های دینی‌تان در مورد مخاطب را چطور پی می‌گرفتید؟ 
مجموع فضا و برایند فعالیت‌ها جوری بود که افراد را به سمت ملاک‌ها و ارزش‌های ما سوق می‌داد. من آن موقع حرفم این بود كه می‌گفتم اصلا برای من ملاک نیست طرف بعد از دو سال در خانه بودن، مثلاً فلان‌قدر عاشق انقلاب و اسلام بشود يا برود طلبه بشود. ملاک من و هدفم این است که بعد از دو سال طرف احساس کند که آقا بچه‌های مذهبی‌اي هم هستند که می‌فهمند تو را و تحملت می‌کنند و به شخصیتت احترام می‌گذارند و برايت ارزش قايلند و حرفت را منتشر می‌کنند. این ملاک من بود. من فکر می‌کردم اگر طرف بیايد عضو خانه بشود بعد هم برود. منتها اگر روزی یك جایی نشست و گفتند حزب‌اللهی‌ها فلان جورند، او بگويد نه آقا این‌جور نیست! این اتفاق در تعامل می‌افتاد. طرف وقتی در جشن ما شرکت می‌کرد، در مراسم ما حضور پیدا می‌کرد، در نمایشگاه ما می‌آمد، کارش چاپ می‌شد، می‌آمد نمایشگاه می‌گذاشت، می‌دید که این‌جا یک انصاف و عدالتی حاکم است و او بدون هیچ پارتی به صرف این‌که کارهايش از جهت کیفی خوب بوده بهش زنگ زده‌اند و ‌گفته‌اند تشریف بیاور این‌جا، جذب مي‌شد. من احساس می‌کردم ما کار خودمان را کردیم و تأثیر خودمان را گذاشتیم. 

• قبول دارید که ساختار خانه فردمحور بود؟ و استمرار کار بدون آقای زائری ممکن نبود؟
این را من نمی‌توانم درباره‌اش قضاوت کنم. 

• در عمل فکر می‌کنید چقدر تشکیلات خانه مستقل از شما تعریف شده بود و چقدر وابسته به شما بود؟
ببینید، ما سعي كرده بوديم ساختار مجموعه، ساختار فعالی باشد و جدی هم گرفته بودیم‌اش. یعنی ساختار تشکیلاتی‌مان را رعایت می‌کردیم. حتی اگر من می‌خواستم اتفاقی بیفتد از کانال خودش دنبال مي‌كردم. البته به طور مطلق نمی‌شود گفت. اما سعی‌مان این بود. من روحیه‌ام این‌جوری نبود که بگويم آقا فلان مطلب را ببرید چاپ کنید. اگر دلم می‌خواست یك مطلبی چاپ شود یا به نظرم می‌رسید یك مطلبی خوب است که چاپ شود حتي‌المقدور می‌دادم مسئولان مربوطه و می‌گفتم این را بررسی کنید یا روي این سوژه كار کنید. دايم بچه‌ها فعال بودند و دايم احساس می‌کردند که توي كار مشارکت دارند. وقتی یك کاری تولید می‌شد همه احساس می‌کردند درش سهیم‌اند. این‌جور نبود که توی جزيیات کارها دخالت کنیم. حضور داشتیم، ولی تحمیل نبود. صفحات اول نشریه‌ي خانه را همیشه خودم حضور داشتم برای بسته‌شدنش. از تیتر گرفته تا عكس‌ها. به طراح می‌گفتم یك چنین چیزی می‌خواهم. ولي اگر می‌گفت این این‌جوری درمی‌آيد، اصراری نمي‌كردم. 

• خانه چندنفر عضو داشت؟
تعداد اعضا در زمان تعطیلی خانه به پنج‌هزار نفر رسیده بود. 

• روال كار در خانه چگونه بود؟ چطور با نيروهاي غيرحرفه‌اي و آماتور نشريه را چاپ مي‌كرديد؟
طراحی نشریه و تحریریه این‌گونه بود که يك گروه حرفه‌اي، بدنه‌ی غیرحرفه‌ای را هدایت می‌کردند. البته سعي ما اين بود كه نسبت اين دو گروه را كم كنيم. مثلا به یك نسبت30-70 یا 40-60 رسیده بودیم. بدنه را با همین شکل پیش می‌بردیم و بچه‌هاي جديد را کنار دست دیگران در ترکیب تحریریه حفظ می‌کردیم. اين البته غير از كساني بود كه از طريق نامه براي نشريه مطلب مي‌فرستادند. 

• يادم است بخش مهمي از مطالب نشريه‌ را همين مطالب ارسالي تشكيل مي‌داد. 
بله. اين بخش مهمي بود. وقتي كسي نامه‌اش ارسال می‌شد این‌جور نبود كه نامه‌اش را بيندازیم دور؛ بلكه روي چشم‌مان می‌گذاشتیم. وقتی نوجواني تلفن می‌زد، واقعا مثل یک آدم جدی تحویلش می‌گرفتیم و وقتی در دفتر حضور پیدا می‌کرد مثل یک مهمان رسمی بهش احترام می‌گذاشتیم. هنوز که هنوز است بعضی‌ها گاه به من كه مي‌رسند می‌گويند مثلا چیزی که در من اثر گذاشت این بود که وقتي در جشنواره‌ي مطبوعات شما را در یک سالنی دیدم و آمدم بهتان گفتم من فلاني‌ام، شما اسم کوچکم را بهم گفتید؛ کیف من را گرفتید، گفتید سنگین است. بعد با هم قدم زدیم و غرفه‌ها را تماشا کردیم. واقعا هم همين‌طور بود. من اسم کوچک اعضا را حفظ بودم و مي‌دانستم فلانی از کجاست؟ چند سالش است؟ خواهر یا برادرش هم عضو خانه است يا نه؟ فضا این‌طوری بود. به همین جهت است كه می‌گويم فضا دولتی نبود. ارتباط بچه‌ها با خانه خيلي فعال و زنده بود. بچه‌ها دايم حضور داشتند. اگر توي نشریه‌ي مدرسه‌شان يک کاری می‌کردند، نمونه‌اش را می‌آوردند آن‌جا نشان مي‌دادند. يكي کیک درست می‌کرد با آرم خانه و می‌آورد. آن یکی در کارگاه بلورسازی بود، آرم خانه را می‌تراشید، می‌آورد. تا جايي كه ما زماني یک نمایشگاهی از این محصولات را برگزار كرديم. 
آرام آرام فعالیت‌هاي خانه متنوع‌تر ‌شد و شاخه‌هاي جدید اضافه ‌شدند و ايده‌ي فعاليت‌هاي جديد پديد آمد. 

• شما این ايده‌ها را چه جوری پالایش می‌کردید؟ و در صورت عملي‌شدن چگونه می‌سنجیدید که چقدر موفق بوده و احیاناً نکته‌ي مثبت و منفیش چه بوده؟ 
ببینید به آن شکل خیلی علمی و رسمی و جدی مکانیزمی وجود نداشت که دايم اين مسأله را بسنجد. ما شاید یک یا دو بار نظرسنجی خیلی جامع جدی کردیم، توسط مؤسسه‌ي سنجش افکار وزارت ارشاد كه آن هم در مورد نشريه بود و ميزان محبوبيت‌اش بين مخاطبان. در باقي موارد خودمان بودیم كه مثل بخش خصوصی مي‌ديدم فلان كار براي‌مان مي‌صرفد يا نه. این‌جور نبود که پول مفتی داشته باشیم و هرکار خواستیم بکنیم. البته طبيعتا آزمون و خطا می‌کردیم و گاه هم مرتكب اشتباه می‌شدیم. اما نگاهمان، نگاه دولتی به معنای این‌که بولتني باشد و گزارشي و... نبود. مسأله‌ي ما این نبود که فلان وزیر یا فلان ريیس از كار خوشش بیاید. مسأله‌مان این بود که جوان جذب شود. لذا ما نبض‌مان تو تلفن‌ها و نامه‌ها می‌زد، نه تو جلسات اداری. و من به جرأت امروز همین‌جا اعتراف می‌کنم که ضربه را ما از همین‌جا خوردیم. چیزی که من آن موقع متوجه نبودم و اشتباه می‌کردم این بود. می‌گفتم من چه کار دارم به فلان رییسی که نشریات را در پلاستیک بهش می‌دهند و او هم نخوانده می‌اندازدش دور. می‌گفتم من را کسانی حفظ می‌کنند که 20تومن می‌دهند و نشریه را می‌خرند؛ توی مثلا سنندج یا ایران‌شهر و پیران‌شهر و سیرجان و یزد. 

• ولی در واقع این‌طور نبود. 
این‌طور نبود. او بعضاً حاضر بود کلیه‌اش را بفروشد تا خانه حفظ بشود؛ درحالی‌که کافی بود تصمیم آقای فلان در فلان‌جا همه‌چیز را به باد دهد. من توی آن سن ـ خوش‌بختانه يا متأسفانه! ـ روحیه‌ام این نبود که توی این جلسه و آن جلسه بنشینم و کارم را به این و آن عرضه کنم. 

• الان دارید عملكرد آن زمان‌تان را توجیه می‌کنید؟

نه ـ رک بگویم ـ بالاتر از توجیه. نمی‌خواستم آن ظرفیت را به رخ جریان‌های سیاسی بکشم و طمع درشان ایجاد کنم.
 

بخش دوم
بخش اول اين گفت‌وگو را در شماره‌ي پيش خوانديد. در آن بخش داستان آغاز به كار و تولد خانه‌ي روزنامه‌نگاران جوان و كش و قوس‌هاي شكل‌گيري تشكيلات آن و راه‌اندازي نشريه‌ي «خانه» گفته شد. در ادامه و در اين بخش رويكردهاي سياسي و مذهبي خانه به چالش كشيده شده است و آقاي زائري به تفصيل و براي اولين‌بار درباره‌ي ماجراي تعطيلي و دادگاه خانه، مهر سكوت از لب برداشته و سخن گفته است. بي‌تعارف و صريح. به ضميمه‌ي اين مباحث، مناسب ديديم گزيده‌اي هم از دفاعيات وي در دادگاه خانه آورده شود. 

• آقای زائری! اتفاقاً برعکس فرمایش شما، بعضی از منتقدین خانه معتقد بودند شاید خانه با بدنه‌ی مدیران میانی تعاملی نداشت، ولی به نظر می‌رسد که زبان سیاست را از قضا خیلی هم خوب می‌دانست. می‌فهمید که معامله‌ای هست و زدوبندی و خلاصه حساب و کتابی. بگذارید مثالی بزنم. خانه دقیقاً وقتی منتشر می‌شود که اوج التهاب‌های انتخابات 2خرداد است. یعنی بهمن 75. اگر اشتباه نکنم اوایل اردیبهشت 76، نشریه‌ی رقیب خانه یعنی «آفتابگردان» یک ویژه‌نامه‌ی تبلیغاتی برای آقای خاتمی منتشر می‌کند. در مقابل، خانه حوالی همان ایام، در شماره‌ی 5، عکس آقای ناطق را هم‌راه با چند نفر از اعضای خانه روی جلد کار می‌کند و گویی سعی دارد در آن فضا که چنین تبلیغ می‌شد که جوانان بیش‌تر هوادار آقای خاتمی اند، در مقام پاتک چهره‌ای مقبول و جوان‌پسند از آقای ناطق نشان دهد. البته در صفحات میانی همان شماره مصاحبه‌ای هم با آقای خاتمی هست، ولی اولاً کوتاه است و ثانیاً عکس ندارد. یا نمونه‌ی دیگر در شماره‌ی 4، شعار «رييس‌جمهور بايد ذوب در ولايت باشد» ـ که آن ايام جناح طرف‌دار آقاي ناطق سر مي‌داد ـ را تيتر كرده‌ايد. يا مثلاً حتي پس از اعلام نتايج انتخابات رياست‌جمهوري 76 باز هم آقای هاشمی رفسنجاني در عكس‌ها و مطالب خانه جايگاه خيلي برجسته‌اي دارد. مي‌خواهم بگويم به نظر مي‌رسد رویکرد شما به جريانات سیاسی، چندان بي‌طرف و خنثي نبوده است. 
این‌ها از اشتباهات خود من بود. 

• يعني واقعاً «خانه» رقيب و بديل «آفتابگردان» نبود؟
نه! 

• شاید خودتان اين منظور را نداشتيد. ولي آيا مجموعه‌ي ارشاد آن زمان هم دنبال چنين هدفي نبود؟
نه، اصلاً. رقابت به معنای رقابت حرفه‌ای بود. ما ممکن بود احساس رقابت داشته باشيم، ولی هیچ‌وقت مشکلی با آفتابگردان نداشتیم. يكي از دلايل اين مسأله هم رفاقت شخصی من با آقای عموزاده خلیلی بود. خيلی از بچه‌های ما کار مشترک با آفتابگردان می‌کردند. ضمن آن‌كه همان‌طور كه عرض کردم قبل از همه‌ي این‌ها خود من در واقع از عوامل اصلی در صدور مجوز آن نشريه بودم. البته این‌که فضای سیاسی یا رقابت حرفه‌ای عواملی برای احساس این رقابت در طرفين به وجود آورده بود يك بحث ديگر است. به‌هرحال ما تیراژ و مخاطب و جذابيت براي‌مان مهم بود. تعارف كه نداريم! در كار حرفه‌اي چنين رقابت‌هايي هست. مثل دو برادر كه در خانه رفيق هم اند، اما در ميدان مسابقه چشم ديدن هم را ندارند. كماآن‌كه ما در همان وضعیت از آقای کرباسچی هم براي خانه كمك ‌گرفتیم. در تركيب هيأت مشاوران هم آقای خانیکی بود. به نظرم اگر کسی بخواهد منصفانه قضاوت کند متوجه مي‌شود كه اصلاً این حرف‌ها مطرح نبود. اما من می‌خواهم يك چيزي را همین‌جا بگويم. این‌که گفتم مسئولیت آن اقدام متوجه شخص من است به این دلیل بود كه اولاً من نسبت به شخص رهبر انقلاب يك اعتقادي دارم. آن زمان هم احساس می‌کردم حالا كه خدا به من فرصتی داده، منِ روحاني بايد نسبت به بحث ولایت فقیه براي بچه‌ها کار کنم. حالا ناشی‌گری می‌کردم، تیتر می‌زدم «ذوب در ولایت». این بحث دیگري است. اعتقاد داشتم كه اين وظيفه‌ي من است. منکرش نیستم، پنهان هم نمی‌کنم. این هم که می‌گويم ناشی‌گری، از این بابت است که شايد اگر الان باشد کمي هوشمندانه‌تر عمل خواهم كرد. به همين دليل است كه مي‌گويم نگاه ما، نگاه سیاسی نبود. یک عده جوان بوديم كه روي تشخيص خودمان كار مي‌كرديم. واقعاً آقای اشعری هم نگاهش نگاه سیاسی به این معنا نبود. خود من هم چنین نگاهی نداشتم. 

• پس چرا دقیقاً در اوج فضاي انتخابات باید خانه منتشر می‌شد؟ نمی‌شد زودتر يا ديرتر باشد؟
نه؛ هیچ حساب و کتابی نداشت. فقط يك هم‌زمانی بود. ما اولين شماره‌مان را در بهمن 75 منتشر كرديم. اوج انتخابات فروردین سال بعد بود. این‌که گرایش شخصی ما برای رأی‌دادن به کی بود؟ من شخصاً به آقای ناطق رأی ‌دادم. ولی این‌که سليقه‌ي من در فضاي مجموعه هم دخالت داشت يا نه، صادقانه و به صراحت می‌گويم نه! دخالتی در مجموعه نداشت. 
در مورد مثالي كه زديد هم بايد بگويم ما در هیأت امنا و جلسه‌ي مشاورین به اين نتيجه رسیده بوديم كه هرچقدر بتوانیم جمع کل آرا را بالا ببریم در واقع مشروعیت نظام تقویت شده است. حتی اگر فرد بیاید و برگه‌ي سفید بیندازد. هدف ما اين شد كه میزان مشارکت جوانان در انتخابات را ببریم بالا. بر همين اساس آمدیم و برای همه‌ي آن چهار کاندیدا نامه نوشتيم كه صفحات نشریه‌ي خانه در اختیار شماست... 

• به همه فقط نامه دادید؟ یا موردي هم بود كه بيش‌تر و از راه‌هاي ديگر هم پيگيري كنيد؟
البته پيگيري هم كرديم ولي چون من تنها متولی پیگیری کار نبودم الان از جزيیاتش مطلع نیستم. یادم هست كه براي همه يك نامه‌ با متن واحد فرستاديم و گفتيم كه خانه‌ي روزنامه‌نگاران جوان قصد ندارد از شخص، جناح یا خط سیاسی خاصي حمايت كند. و از آن‌ها تقاضا كرديم كه فرصت مصاحبه‌اي را در اختيارمان قرار دهند. آقای خاتمی كه قبول نكرد. آقای ري‌شهری و زواره‌اي هم جواب ندادند. تنها کسی که نه تنها جواب داد، بلکه خيلي هم تحویل گرفت و واقعاً هم‌کاری کرد آقاي ناطق بود. حالا به هر دليل. شاید به دلیل این‌که متهم بود جوان‌گرا نیست و چيزهاي ديگر. نمی‌دانم. ما بچه‌ها را بردیم پيش ايشان. من خوب يادم است وقتی رفتیم آقای ناطق واقعاً برخورد بسیارخوبي داشت با ما. شما بايد ذهن‌تان را ببريد به فضاي آن موقع. آن زمان ريیس‌جمهورشدن آقای ناطق قطعی بود و به پيروزي آقای خاتمی هیچ امیدی نبود! حالا آقای ناطق از موضع کسی که گمان مي‌رفت ريیس‌جمهور است، در اتاق ريیس مجلس وقت با این بچه‌ها دارد برخورد می‌کند. من روي این چیزها خیلی حساس بودم. به قدری ایشان با بچه‌ها صمیمانه برخورد کرد و دوستانه و بامحبت تحویل‌شان گرفت و سوال‌ها را جواب داد! حالا شما قضاوت كنيد. حق و عدل و انصاف حکم می‌کند با كسي که اين‌طور تحويلت گرفته و عزت سرت گذاشته و ديگري كه اصلاً جواب تو را نداده يك‌جور بايد برخورد كرد؟! تازه ما از آقاي خاتمي هم در همان شماره يك عكس زديم. به نظر من حتی اگر یک نفر بیايد تورق کند و همين شماره‌ي ويژه‌ي انتخابات خانه و ويژه‌نامه‌هاي انتخاباتي آن‌موقع را بگذارد كنار هم و مقايسه كند كاملاً روشن است كه چه كسي رعايت عدالت و انصاف كرده. 

• آن‌موقع شما به خاطر اين موضع با مخاطبان‌تان دچار چالش نشدید؟
نه چندان. البته اگر الآن بود قطعاً یك مقدار بیش‌تر دقت می‌کردم. به اين‌كه مخاطب آن روز من از پشت‌صحنه و ماجرايي كه گفتم تنها يكي از كانديداها پاسخ دعوت ما را داد خبر ندارد. ما آن موقع متوجه اين نبوديم. (اين اتفاقي است كه بعدها در ماجراي نامه‌ي آن دختر هم تكرار شد.) به همین جهت می‌گويم اگر زمان برمی‌گشت شاید آن مصاحبه‌ي آقای ناطق را هم کار نمی‌کردم. مگر آن‌که دوتا يا چهارتا مصاحبه با هردو طرف مي‌داشتيم. یا اين‌كه اگر مصاحبه‌ي آقای ناطق را کار می‌کردم، حتماً با يك كار مشابه برای آقاي خاتمی سعي مي‌كردم آن را جبران كنم. البته اين را هم بگويم كه مشکل ما اين بود كه از هر دو طرف می‌خوردیم! جریان مذهبي هم احساس می‌کرد كارهاي خانه، نوگرایی و قرتی‌بازی و لوس‌بازی است و برهمين اساس برعليه ما موضع اساسی داشت و شوخی‌بردار هم نبود و این نشان می‌داد که قضیه سیاسی و پشت پرده و... نیست. 

• این به خاطر آن بود که شما بازی سیاسی را نمی‌فهمیدید یا آن‌كه از قضا می‌خواستید خودتان در سياست نقش‌آفريني كنيد؟ 
من پیشینه‌ي سیاسی نداشتم که بگويند این راستی بوده، حالا چپی شده. 

• بالاخره شما با آقای اشعری کار می‌کردید.

آقای اشعری هم چهره‌ي سیاسی‌اي نبود. 

• بسيارخوب، ولي همين لباس شما، لباس روحانیت، در آن مقطع حساسيت‌زا نبود؟ 
این را قبول دارم. من اولین روحانی‌ام که بعد از انقلاب در دادگاه عمومی محاکمه شده. اگر واقعاً جريان سیاسی بود و خانه پشت پرده‌اي داشت علي‌القاعده نبايد اين اتفاق‌ها رخ مي‌داد. چون اگر غير اين بود، جناح راست بايد نيروهايش را توجيه مي‌كرد. درصورتي‌كه در قصه‌ي خانه، در واقع ما بيش‌تر در آماج سيل حملات جریان افراطی اصول‌گرایی بودیم. چيزي كه ممكن است من بدان متهم باشم اين است كه فهم کار سیاسی را ندارم. من این‌قدر ضریب هوشی‌ام پایین نبود که معادلات سياسي را نفهمم. ولي اصلاً فضای من، فضاي ديگري بود. در ماجراي خانه دغدغه‌ي من این بود که علامه طباطبایی گفته است ای کاش من بيش‌تر برای نوجوان‌ها کار می‌کردم. نگاه، نگاه سیاسی به این معنا نبود که بگويم فرض کنید آمده‌ام برنامه‌ریزی کرده‌ام و پشتم فلان كسان است. 

• بعد که آقای خاتمی آمد سر کار و تركيب ارشاد عوض شد، تكليف خانه چه شد؟ 
از آن‌جا دعوا شروع شد. در ارشاد فضایی حاكم شد که ديگر ما را راه هم نمی‌دادند. 

• نسبت به خانه احساس تملک هم می‌کردند؟
احساس می‌کردند خانه بايد بشود شاخه‌ي جوانان حزب مشارکت! 

• آن موقع كه هنوز حزب مشارکتي در كار نبود! 
منظورم آن نوع نگاه حاكم است. یك مدتی اصلاً خانه در موقعیتی قرار گرفت كه نه پول داشت و نه ديگر كسي بهش کمک می‌كرد. نه جواب سلامش را می‌دادند و نه برنامه‌ریزی‌هایی که کرده بود را مي‌توانست ادامه دهد. از طرف ديگر جوسازی‌های تبلیغاتی وحشتناکي عليه خانه به راه افتاد. یادم است یکی از آقایان هيأت‌امنا می‌گفت که چقدر به من تلفن می‌زنند و تهدید می‌کنند. 

• درباره‌ي خانه؟
بله. حتی كار به بحث‌های دیگري هم کشید که من نمی‌خواهم بهش بپردازم. 

• چرا؟ مگر خانه چه بود؟ یعنی به چنان قدرتی رسیده بود که مورد طمع واقع می‌شد؟
من این‌جور فکر می‌کنم. ظرفیت خانه مثل این بود که مغازه‌هاي زيادي توي شهر هست، ولی شما مغازه‌ای درست کرده‌اید که اسم و رسم پیدا کرده. آن سرقفلی قیمت داشت. براي همين هم اين رغبت از نهادهاي مختلف و به اشكال مختلف بروز كرد، گاهي مستقيم و گاهي غيرمستقيم، از فلان مسئول مشهور كه مرا صدا زد و صحبت كرد ولي نتيجه نگرفت تا صداوسيما كه بعد «باشگاه خبرنگاران جوان» را راه انداخت. 

• خب چرا متوليان جديد ارشاد نرفتند خودشان مجموعه‌ي مشابهي راه بيندازند؟
چرا. ولی تا بیايد و به آن‌جا برسد كه خانه بود، طول مي‌کشید. خانه در زمان تعطیلی‌اش 50هزار تیراژ نشریه‌اش بود، 5هزار عضو داشت، کلی دانش‌آموز در کلاس‌های آموزشی‌اش بودند، کلی نشریات غیرحرفه‌ای در جشنواره‌اش شرکت می‌کردند. آن‌هم از طيف‌هاي مختلف. فرض بفرمایید در جشنواره‌ي نشریات غیرحرفه‌ای خانه، هم غرفه‌ای که صاحبش کیسه شن آورده بود و سنگر ساخته بود و نوار حاج‌منصور می‌گذاشت بود؛ و هم غرفه‌اي بود كه بعضي بچه‌های شهرک غرب با دوست‌دخترهايشان آمده بودند! کاری که ما می‌کردیم آن بود که آخر نمایشگاه مسئولان اين دو غرفه با هم رفیق مي‌شدند و این به آن روحانی که در غرفه‌ي مقابل بود می‌گفت حاج‌آقا مخلص‌ایم! همين اتفاقی که داشت در خانه می‌افتاد براي‌مان دردسر شد. من بارها گفته‌ام، مشکل‌ جایی درست می‌شود که شما می‌آیید نامه‌ي جوان مسیحی به رهبر انقلاب را چاپ می‌کنید. نامه چاپ می‌کنید از یك عضو مسیحی كه می‌گويد من می‌خواهم بیايم رای بدهم برای این‌که نظام جمهوری اسلامی تثبيت شود. از این‌جا دعواها شروع می‌شود. يادم است [در ايام انتشار خانه] در جمعي نشسته بوديم، یکی از اساتید برجسته‌ي ارتباطات می‌گفت شما را می‌زنند. برای این‌که شما با یک دور تندی آمده‌اید و می‌گويید ما می‌خواهیم مخاطب فعال تربیت کنیم؛ چون باور داریم كه نمی‌شود جلوی رسانه را گرفت. من قبل از تعطیلی خانه، نشریه‌ي «نور، صدا، دوربین، حرکت» را منتشر کردم؛ اولین مجله‌ي سینمایی نوجوانان. روي پیشانی نشریه خورده بود: سینما، تلویزیون، ماهواره، انیمیشن، یا ویديو. چون آن موقع‌ها می‌گفتم جلوی ماهواره را نمی‌شود گرفت. بخشی از مخاطبان ماهواره را می‌بینند. اگر بخواهیم واقع‌بینانه برخورد کنیم باید اين واقعيت را مدیریت کنیم. نگاه ما در خانه چنین نگاهي بود. حرفی که داشتیم این بود که مخاطب چه بخواهیم و چه نخواهیم، جلوی مانیتور می‌نشیند. پس ما بايد این را فعال کنیم. نه اين‌كه رسانه‌ي داخلی بگويد هرچه من گفتم تو بگو چشم! 
یك‌سری چیزهايی هم در پشت صحنه بود که به نظر من زمان باید روشن‌شان کند. من خیلی عجله هم ندارم که راجع به این قصه‌ها حرف بزنم. بعدها ما فهمیدیم که خیلی‌ها به دقت خانه را رصد می‌کردند. کلمه به کلمه‌اش را. ما خیلی خوش‌باور بودیم که گمان مي‌كرديم فقط داريم با بچه‌ها حرف می‌زنیم و کارمان آموزش روزنامه‌نگاری است. 
خلاصه در چنين فضايي ما با بی‌پولی بايد نشریه را هر هفته منتشر مي‌كرديم و هر ماه حقوق كارمندان‌مان را مي‌داديم. حتی آقای مهاجرانی را دعوت کردیم و آمد و بازدید کرد. اما هیچ اتفاقی نیفتاد. تماس‌ها و پیگیری‌ها هیچ نتیجه‌ای نمی‌داد. از آن طرف هیأت‌امنا هم جا زدند! 

• آن‌ها ديگر چرا؟
همه‌شان را تهدید کرده بودند که ما جنجال می‌کنیم و آبروي‌تان را می‌بریم. همه‌جا اعلام می‌کنیم این‌ها پول بیت‌المال را بالا کشیده‌اند و مؤسسه‌ي خصوصی درست کرده‌اند! توجه داشته باشيد كه اين حرف‌ها در آن جو رسانه‌اي دوم خرداد زده مي‌شد. كار به جايي رسيده بود كه هيأت‌امنا ديگر تلفن‌های ما را هم می‌ترسیدند جواب دهند! يك کبریت می‌خواست که کل مجموعه را به آتش بکشاند. 

• اين اتفاقات در زمان معاونت مطبوعاتي آقاي بورقاني بود؟ 
بله. زمانی که ايشان آمد سر كار، ـ خدا رحمتش كند ـ ما چند جلسه با هم صحبت کردیم. گفتیم قصه این است. تکلیف ما را معلوم کنید! ما نه ادعا داریم، نه چيزي. اساسنامه‌مان هم اين است. آن‌ها ‌گفتند بیا کار را تحویل بده! گفتم من بیايم کار را تحویل بدهم يعني چی؟ ما اصلاً دعواي‌مان همین است كه این‌جا مؤسسه ‌است، هیأت‌ امنا دارد. شما به آقایان هیأت ‌امنا بیايند بنویسند و صورت‌جلسه کنند که ما مدیرعامل را عوض کردیم. ما با آقای بورقانی به نتیجه نرسیدیم. یعنی هرچه ایشان فشار آورد، گفتم من بدون هیچ‌گونه فشاری همین الان دستم را مي‌آورم بالا. ولی روالش این است که هیأت‌امنا امضا کنند. آن‌ها هم حتي دو سه نوبت نامه‌اي تنظیم کردند و براي هيأت‌امنا فرستادند كه امضا كنند. با اين مضمون كه آقا ما استعفا می‌دهیم و کار را واگذار می‌کنیم به وزارت ارشاد. طبعاً براي من كه عضو هيأت‌امنا بودم هم نامه را فرستادند كه من زير بار نرفتم و گفتم اين خیلی فرمایشی است. 

• چه كسي پشت سر ماجرا بود؟ فقط ارشاد بود؟
ارشاد و دولت و هم‌راه آن‌ها هم یك مجموعه‌ای که آمده بود سر كار و داشت سنگرهاي مختلف را فتح می‌کرد و در حقيقت انتقام مي‌گرفت. من گفتم من هیچ حرفی و ادعایی ندارم. ولی این شکل کار درست نیست. بیایید مبنایی برخورد کنید. آقایان انتظار داشتند من تسلیم شوم و بگويم چشم و این حرف‌ها. لذا این‌طور جوسازی کردند و پشت سرم حرف زدند. هنوز هم اين حرف‌ها هست که فلاني مؤسسه را خصوصی کرده و اموال را بالا کشیده و ساختمان را به اسم خودش کرده. 

• ساختمان به اسم چه کسی بود؟
به اسم من بود. من نماینده‌ي‌ مؤسسه بودم دیگر. حتی یک‌بار تاریخ یکی از نامه‌ها را تغییر دادند. یعنی تخلفاتی که به لحاظ قانونی اگر یك آدم معمولی بکند هر کدامش کلی مشکل قانونی دارد. ولي من اصرار داشتم روي طي روال حقوقی. مي‌گفتم مؤسسه‌ای که مجوز ثبت شرکت‌ها دارد و هیأت‌امنا دارد تکلیفش معلوم است. شرکا بايد از طريق قانوني تکلیفش را روشن كنند. لذا اين كش و قوس در ادوار مختلف معاونت [مطبوعاتي] طول کشید. 

• چه احساسی داشتید نسبت به مؤسسه؟
به هر حال ما تا آن‌جاي كار طاقت آورده بودیم و یک کورسوی امیدی داشتیم که راه باز شود و در واقع كار را به شکل غیردولتی ادامه دهيم. من به چشم خودم می‌دیدم که ما چقدر بدبختی کشیدیم که این خانه دولتی نشود، حالا از همان مقام مديريتي که روز اول به من نامه داده بود که شما ريیس خانه روزنامه‌نگاران هستي و خودم رفتم و نامه را عوض کردم، برايم نامه‌ي رسمي می‌نویسند که آقاي فلانی دارد مي‌آيد جای شما. براي همين بهشان می‌گفتم این نامه مشروعیت اداری ندارد. مي‌گفتم آخر شما از چه موضعی دارید این را به من می‌گویيد؟ به علاوه كه من تجربه‌های زیادی داشتم که وقتی کارها این‌جوری بدون ضابطه انجام می‌شوند پس‌فردا گرفتاري به بار مي‌آيد. آمديم و همین آقایانی که به خاطر جو سیاسی می‌گويند كار را تحويل بده، دو روز ديگر وقتي آب‌ها از آسیاب افتاد گفتند چرا تحويل دادی؟ خب تحمل می‌کردی! براي همين اصرار داشتم كه از روالش ثبت بشود و امضا بشود و با خیال راحت تحویل بدهیم. بارها می‌گفتم من مشکلی ندارم. شما با آقایان هيأت‌امنا صحبت کنید، هر زمانی که این‌ها به من بگويند برو، من تابع‌ام. یک‌سری بدهی هم داریم كه بايد تسویه کنیم. 

• پس تنها مانده بوديد. 
بله فقط ما ماندیم. حالا چه جوری ادامه حیات می‌دادیم؟ با شامورتی‌بازی و شعبده‌بازی! مثلاً سهمیه‌ي کاغذ داشتیم، می‌فروختیم و یك کارهای این‌طوری که چند ماه توانستیم تحمل کنیم. 

• در اين مدت کسی از نهادهاي انقلابي بيرون دولت حمايت‌‌تان نكرد؟
ابداً، ابداً. اصلاً با کسی ارتباط نداشتیم. وضعیتی بود كه از يك‌طرف پول نداشتيم و از طرف ديگر درست زماني بود كه نشریه‌ي خانه داشت اوج می‌گرفت. تنها وسیله‌مان هم همين نشریه بود كه بايد دايم منتشرش مي‌كرديم. آن هم در آن فضاي بازي كه پيش آمده بود و نشريه‌ي کنار دستي ما تیترهایی می‌زد که ما حیران می‌ماندیم. یا عکس‌هایی كار مي‌كرد که خودتان مي‌دانيد. حالا در این فضا ما باید مطالبی چاپ ‌کنیم که روز به روز جذاب‌تر باشند. چیزهایی بنویسیم که متنوع و مؤثر باشند. به همين دليل ما شروع کردیم به چاپ مطالبی از جمله همان نامه‌های یک دختر جوانی به یک استاد دانشگاه. 

• يعني واقعاًَ اگر بحث رقابت نبود، شما به اين سمت نمی‌رفتید؟
شاید نمی‌رفتیم. ما توی وضعیتی بوديم که ناچار بوديم به هر شکل ممکن نشریه جذاب باشد و خواننده و تیراژ برود بالاتر و بتوانیم آگهی بگیریم. 

• جدال‌تان با ارشاد به كجا كشيد؟ 
نهايتاً آن‌ها براي آقای پورعزیزی ـ كه مدیرکل اطلاعات و اخبار رياست‌جمهوري بود ـ حکم مسئوليت خانه زدند. يك‌ روز آقای پورعزیزی [به عنوان مديرعامل جديد] آمد خانه و هیأت‌امنا و دیگران به من گفتند تو دخالت نکن و بگو چشم! 

• شما چه کار کردید؟
من از دفتر خودم آمدم بیرون، آقای پورعزیزی نشست جای ما. من در یك اتاق دیگر مستقر شدم و به ایشان گفتم در اين چند روزی که خدمت شمايم تمام سعی‌ام را می‌کنم که کار را به شما منتقل کنم. با صداقت. 

• آقای پورعزیزی با روال قانونی آمده بود؟
نه دیگر. با همان روال كه گفتم. زنگ زدند گفتند ایشان می‌آيد. 

• امضا نگرفتند از هیأت‌امنا؟
چرا همان امضاهای صوري كه عرض کردم دیگر. می‌شد گفت يك كار غیرقانونی بود. ولی من برخوردم این بود که خیلی صادقانه هم‌راهی کنم. به همه‌شان هم گفتم. انصافاً آقای پورعزیزی می‌تواند این را شهادت بدهد که در دادن پرونده‌ها و فایل‌های قبلی فعاليت‌هاي خانه به ايشان هيچ كوتاهي نكردم. بهشان می‌گفتم آقا این پرونده‌ي هنرستان به این‌جا رسیده؛ اگر دل‌تان می‌خواهد پیگیری کنید راهش این است. این پرونده‌ي اعضا است، تعدادشان این‌قدر است و فلان. 

• واقعاً ايشان می‌توانست کار را دست بگیرد؟ شما هیچ مشکلی نداشتید؟
نه؛ ما شخصاً مشکل نداشتیم، بلکه کمک هم می‌کردیم. من به آقای پورعزیزی گفتم من دارم می‌روم قم برای سکونت. و دارم دنبال خانه می‌گردم. تقریباً داشتم باروبندم را جمع می‌کردم که بروم قم. یک دو سفر هم رفتم قم که خانه پيدا كنم و بروم. در همين اثنا یك شب آقای پورعزیزی زنگ زد منزل ما که فردا شما تشریف بیارید تا من کار را به شما تحویل بدهم! گفتم چی؟ گفت دستور از جایی آمده که ما همه مطیعش هستیم. 

• از دفتر رهبري؟
بله. ايشان گفت دستور و خطاب جوري است كه نمی‌شود روي آن حرف زد و هم من و هم شما تکلیف‌مان معلوم است. گفتم خب شما لطف دارید، ولی این‌جوری که نمی‌شود. گفت چرا؛ من از فردا دیگر نمی‌روم «خانه». گفتم خب من هم نمی‌روم! این كه نشد! دیروز به ما گفتند برو، حالا شما می‌گويی بیا؟ این جور درنمی‌آيد اصلاً. فرداي آن روز من زنگ زدم دفتر رهبري و گفتم می‌خواهم بيايم صحبت کنم. گفتند یعنی چی؟ گفتم می‌خواهم تکلیفم معلوم بشود. رفتم دفتر پیش یك بزرگواری كه آن‌جا مسئوليت داشت و گفتم قصه چیست؟ گفت بله، آقای مهاجرانی پيش آقا بوده و راجع به ارشاد صحبت شده و بحث رسیده به خانه و آقاي مهاجرانی گفته فلانی را برداشتیم و فلانی را گذاشتیم. آقا گفته‌اند آخر به چه دلیلی؟ او که داشت کار خودش را می‌کرد و کارش هم خوب بود؟ بگذاريد کارش را بکند. جوری هم محكم گفته‌اند كه آقای مهاجرانی پذيرفته‌اند. ايشان به من گفت کار جدی‌‌تر و محکم‌تر از این حرف‌هاست و شما هم معطل نکن و همین الان برو خانه! خلاصه ما دوباره مستقر شدیم و دوباره نقطه سرخط، همان دعواها برای ادامه‌ي انتشار نشریه و... . ارشاد هم دوباره از دادن كمك‌هايي كه بايد مي‌كرد ابا كرد و شايد مي‌گفتند به تعبیری حالا که این‌جوری است پس خودتان بروید یك خاکی به سرتان بکنید دیگر! 

• اگر موافق باشيد بپردازيم به ماجراي همان نامه‌هايي كه اشاره كرديد. اصلاً قصه‌ي آن نامه‌ها چه بود؟
اعتقاد من اين بود و هست كه اگر شما حرفي بزنی و مخاطب نشنود، انگار حرف نزده‌ای! چرا شهیدمطهری به‌جاي آن‌كه برود توي مسجد محله‌اش راجع به حجاب حرف بزند، توي «زن روز» مطلب می‌دهد؟ برای این‌که مخاطب می‌خواهد با او حرف بزند. مي‌گويند يك روز یك طلبه‌ای در مجلسی از علما رفته بود منبر. بحثی هم که براي منبر آن شب آماده کرده بود راجع به شرب خمر بود! يكي از آخر مجلس بهش گفت آقا بیخود زحمت نکش! شما هر کار بکنی اين آقایان عرق‌خوري را ترک نمی‌کنند! منظورش این بود که آخر آدم بی‌توجه! این‌جا جاي چنين بحثي است؟ ما احساس می‌کردیم که اگر توي نشریه برای مخاطب جوان، آن‌هم توي آن فضای باز بعد از دوم خرداد، بياييم آیه و روایتي بنویسیم که طرف صفحه را ورق بزند یا کانال را عوض بکند، اشتباه کرده‌ایم. پس باید زبانی پیدا کنیم و حرف‌هایی بزنیم که كاملاً واقع‌نما و طبیعی و قابل باور باشد. با آن زبان سوال نسل جوان را مطرح کنیم و جوابش را هم بدهیم. 

• آقاي زائري! اگر خاطرتان باشد بعد از دوم خرداد و تغيير و تحولاتي كه در فضاي فرهنگي كشور به وجود آمد به كلي فضا عوض ‌شد و به‌تبع ادبیاتی که می‌خواست راجع به دین و انقلاب حرف بزند هم عمدتاً تغيير كرد. يك‌سري از نيروهاي مذهبي در آن فضا منفعل شدند و كناره گرفتند. یك‌سری هم شروع کردند به جواب‌دادن و تقابل به مثل. و آرایش نظامی‌شان شد، آرایش دفاعی. به‌تبع موضوعاتي كه بدان‌ها پرداخته مي‌شود هم درست همان موضوعاتي شد كه جبهه‌ي مقابل توپش را به زمين انداخته بود. مثلاً مجله‌ي «كتاب نقد» ـ كه ارگان تئوريك بخش قابل‌توجهي از نيروهاي انقلابي خصوصاً در آن زمان بود ـ مي‌آيد و ویژه‌نامه‌هايي با موضوعاتي چون «دین و دنیا»، «سکولاریزم»، «ليبراليسم» و.. منتشر مي‌كند. و موارد بسيار ديگر. به يك معنا موضوعات و رويكردهايي رونق ‌يافت كه بالذات اصيل نبودند و بيش‌تر در مقام دفاع و مقابله در فضاي پيش‌آمده طرح شده بودند. سوال من اين است كه رويكرد شما در خانه به دين و انقلاب ـ كه به مصاديقي از آن اشاره كرديد ـ چقدر تدافعي بود و زاييده‌ي فضاي دوم خرداد؟
معمولاً در اين‌طور موارد پنجاه‌درصدش مال خود طرف است و پنجاه‌درصدش مال فضا. در مورد خانه، پنجاه‌درصدش اين است كه رویکرد خانه از اول همان بود. شما غرفه‌ي خانه در نمايشگاه مطبوعات سال 75 ـ كه اصلاً آن خبرهاي بعد از دوم خرداد نبود ـ را مقايسه كنيد با غرفه‌ي خانه در سال 76. شايد يكي از علت‌هاي جذابيت خانه همين تفاوت‌هايي بود كه كارهايش با كارهاي رايج داشت و همه را متعجب می‌کرد. اما پنجاه‌درصدش هم بله، متأثر از فضا بود. یك سیلی آمده بود و ما هم مثل بقيه داخلش بودیم و چه بخواهیم و چه نخواهیم متأثر از آن فضا بودیم. نه یک جریان تئوریک و اتاق فکری داشتیم، نه یک نهاد یا جنبش سیاسی و اجتماعی و فرهنگی و فکری بودیم که بگويیم مثلاً حساب‌شده حركت مي‌كرديم. این خبرها نبود که. مخصوصاً در آن دوره‌ي آخر که آن ماجرا پيش آمد و تنها مانده بوديم. چهارتا و نصفی آدم بوديم که در واقع برای بقای خودمان داشتيم می‌جنگیديم. مقام جان‌کندن‌مان اين بود که بمانيم. پس متأثر از فضا بودیم. حرفی نیست و در واقع نه انکار می‌کنیم و نه دفاعی داریم. 
اما متفاوت‌بودن خانه بخشی‌اش در محتوا بود و بخشی‌اش در فرم. مثلاً ایده‌ی من این بود که در صفحه‌ي معارف‌مان چه کار کنیم که مثل بقیه‌ي صفحه‌ها نباشد؟ از یك طرف ما اصرار داشتیم صفحه‌ي معارف داشته باشیم. اصرار داشتیم از دین حرف بزنیم. اصرار داشتیم از ولایت فقیه حرف بزنيم. از یك طرف دیگر می‌خواستیم مؤثر باشيم و آن حرف‌مان با مخاطب ارتباط برقرار کند. من خودم هرجا می‌رفتم درس می‌دادم یا سخن‌رانی داشتم یا جلسه داشتم دنبال این بودم که کار متفاوتی بکنم. فضای من فضایی بود که همين را اقتضا می‌کرد. دغدغه‌ام دغدغه‌ي «[مناظره‌ي] دکتر و پير» بود؛ ولی با یک زبان نو. 
در مورد نامه‌های آن دختر جوان همين مسأله مطرح بود. او دخترخانمی بود که الآن پزشک است و آن موقع که ما با او صحبت می‌کردیم دانشجوی پزشکی بود. ماجراي نامه‌ها هم برمي‌گشت به زماني كه او دانش‌آموز دبیرستان بود. اين دختر در یك خانواده‌ي غیرمذهبی زندگي مي‌كرد که اگر می‌خواست روزه بگیرد باید سحری‌اش را پنهاني توي رخت‌خوابش مي‌خورد و اگر مي‌خواست نماز بخواند باید می‌رفت خانه‌ي مادربزرگش یا جایی دیگر و برای این‌که روسری سرش باشد، باید کتک می‌خورد. در چنين فضايي، تحت‌تأثير کتاب‌های شهيد مطهری و دكتر شریعتی، و یك معلم دینی خوب در مدرسه، حالا این فرد تحول پیدا کرده بود و متفاوت شده بود. نامه‌ها هم ابهامات و شبهات ذهني او بود. من به ايشان گفتم نامه‌هايت را بیاور با جواب‌ها یك‌بار دیگر بازنگری کنیم. تو نامه‌های خودت را برای این‌که رئال و واقعی باشد پاک‌نویس‌ کن و من هم جواب‌ها را بازنویسی می‌کنم. تا بعد به يك قالب ژورنالیستی برسیم. چندبار اتود زدیم تا برسد به شکل درست خودش. سئوالات شخصی نباشد، موضوعات قابل فهم و قابل باور باشد. جواب‌ها منطقی باشد و در کل بتواند ـ به تعبیر من ـ از دل آن‌ها یک رمان شکل بگیرد. 

• چندتا از آن نامه‌ها چاپ شد؟
حدود چهار پنج تا. 

• جريان آن نامه‌اي كه جنجالي شد چه بود؟
در سير نامه‌ها، بحث رسیده بود به جایی که طرف راجع به دین و روحانیت انتقاد کرده بود. آن استاد هم بهش جواب داده بود که من حرفی ندارم؛ ممکن است بعضی روحانیان کسانی باشند که شما بهشان انتقاد داشته باشی، ولی یک شخصیت عظیمی به نام امام‌خمینی سمبل روحانیت است و ما اگر از روحانیت حرف مي‌زنیم منظورمان امام‌خمینی است. آن دختر در نامه‌ي بعدی گفته بود حرف شما قبول! ولی همین امام‌خمینی که شما می‌گويید فلان انتقادات را نسبت به ايشان مي‌شود كرد. من چه جوری قبول کنم این‌ها را؟ 

• مشخصاً چه انتقاداتي نسبت به امام در آن نامه مطرح شده بود؟ 
در آن نامه طرف سوال کرده بود كه اين امام‌خمینی که شما می‌گويید فلان ایرادها را من راجع بهش دارم. یکی این‌که آن حكم راجع به سلمان رشدی باعث شده ملت ما و کشور ما به عنوان تروریسم در دنیا معرفی شود. دوم اين‌كه من تنها چیزی که از امام‌خمینی می‌شناسم یك رساله‌ي توضیح المسائل است که آن هم وقتی ورقش می‌زنم و نگاهش می‌کنم یك‌سری احکام و مطالبی درش است كه خجالت‌آورند! ديگر آن‌كه ايشان جوان‌های ما را با جنگ در معرض کشتن قرار داده و... . البته جواب اين شبهات و سوال‌ها قرار بود در شماره‌ي بعد چاپ شود. 

• فکر نمی‌کردید با چاپ آن نامه جنجال بشود؟ آن هم در آن فضاي ملتهب بعد از دوم خرداد. 
ما به اینش فکر نمی‌کردیم. 

• چاپ آن نامه فقط براساس تصميم شخص شما بود؟
بله. اين هم كه ما آن نامه را چاپ کردیم به چند دلیل بود. یكی به این دلیل که خب آن سئوالات در ذهن خیلی‌ها بود. 

• و همين نامه كار خانه را به دادگاه كشاند. 
چند مورد ديگر هم بود. يكي چاپ عكس دی‌کاپریو بود که گفتند ترویج فرهنگ غرب شده. آن ايام اوج جو تايتانيك بود و ما هم مصاحبه‌ي دی‌کاپریو را چاپ كرديم. روي همان اصلی که گفتم نشریه می‌خواست بفروشد. روي جلد همه‌ي ‌نشریات دی‌کاپریو بود و ما هم باید می‌زدیم. درعين‌حال كه ما هم مخاطب‌مان را در مريخ جست‌وجو نمي‌كرديم. واقعيت اين بود كه بايد با مسأله و نياز مخاطب جلو مي‌آمديم. مورد ديگر در مورد فوتبال دختران بود که عکس یك دختر 10-12ساله بود كه داشت روپایی می‌زد. شلوارک پايش بود و شايد طبيعتاً یك‌‌خورده هم اندامش زنانه بود. مطلبی که ما آن‌جا زير عكس نوشته بوديم هم اين بود این دختر توي خانه‌اش باید فوتبال بازی کند. چون آن موقع، جو، جو فوتبال بانوان بود و ما اتفاقاً حرف‌مان این بود که باید فوتبال بانوان را در حریم‌های خصوصی آورد. اما مورد سوم و اصلی که در واقع گزک دست همه داد و اصلاً دعوا از آن‌جا شروع شد همان ماجراي نامه‌‌ي در مورد امام‌خميني بود. 

• ظاهراً جرقه‌ي اعتراضات را نشريه‌ي «شلمچه» زد. 
بله؛ يك روز يكي از دوستان آمد و نشريه «شلمچه» را نشانم داد و گفت ببين. تیتر درشت صفحه‌ي اول، تیتر یک اين بود: «توهین به امام‌خمینی در خانه‌ي ‌روزنامه‌نگاران جوان»! روزنامه‌هاي «جمهوری اسلامي» و «کیهان» و بقيه هم روي اين ماجرا مانور دادند. و داد و بیداد و جنجال و فلان و... خلاصه شلوغ پلوغ شد. خیلی‌ها هم که نمی‌دانستند اصلاً نشریه‌ي خانه چیست و مطلب را نخوانده بودند، متأثر از آن جو و فضاي هيجاني،‌ درگير ماجرا شدند. جوري شد كه کسانی که می‌خواستند حرف مخالفي بزنند هم جرأت نمی‌کردند. بعداً آقای دکتر حداد[عادل] گفت من یك مطلبی می‌خواستم راجع به تو بنویسم، ولي هرچه فكر کردم ديدم اصلاً تأثیری ندارد. جو حسابي به‌هم ریخته بود. کار ديگر به جاهای مسخره‌اي رسیده بود. آن‌قدر قضیه لوث شد که مي‌گفتند فلاني زير عبا شلوار جین می‌پوشد! یا تو ماشینش نوار گوگوش گوش می‌دهد! یعنی قصه به این‌جاها رسیده بود! خود آدم خنده‌اش می‌گرفت. چه تلفن‌هایی که به خود من يا به خانواده‌ام می‌شد و چه حرف‌هایی كه مي‌زدند. كار به جايي رسيد كه ما منزل‌مان را عوض کردیم. 

• عكس‌العمل شما چه بود؟ سعي نكرديد كه فضا را آرام كنيد؟‌
یك عده‌ای از دوستان سعی کردند با انجام اقداماتي جو را آرام کنند. ولی قصه از دست دررفته بود و کاری از دست هیچ‌کس برنمی‌آمد. از يك‌طرف فكر مي‌كنم بعد از قضیه‌ي روزنامه‌ي «جامعه» بود و جو عمومی، جو ملتهبی بود. از طرف ديگر هم جریانات اصول‌گرای متعهد و بسیجي و حزب‌اللهی و روحانی احساس می‌کردند یك موج بی‌دینی و ترویج فحشا و فساد و شكست مقدسات پس از دوم خرداد شروع شده و حالا کار را به جایی رسانده‌اند که به امام‌خمینی هم توهین می‌کنند و... . ما سعی کردیم جبران کنیم. اعضای خانه فعال شدند و بچه‌هایی که در قم بودند گفتند شما بیا قم صحبت کن و جو را آرام کن. من هم روحیه‌ام این‌جور بود و اصلاً باورم این بود که اگر بروم و من صحبت کنم، می‌توانم جو را آرام کنم و توجیه کنم. هماهنگي‌ها انجام شد. منتها يك عده عکس‌های من و آقای [آيت‌الله] طاهری [امام‌جمعه‌ي وقت اصفهان] و من و آقاي مهاجراني را تكثير كردند و زدند به دیوارهاي قم و زيرش هم فحش نوشتند. جو یك جوری شد که در قم اطلاعیه پخش كردند که «اگر زائري، این سلمان رشدی دوم، قدم ننگينش را در شهر مقدس قم بگذارد، ما به وظیفه‌ي شرعی‌مان عمل می‌کنیم و هم‌پیمان می‌شویم که خون ناپاکش را بریزیم»! اين اعلاميه گويا در نمازجمعه‌ي تهران هم پخش شد. متعاقباً یك عده کفن‌پوش هم بعد از نمازجمعه راهپیمایی کردند و برخي ائمه‌ي جمعه هم در نمازجمعه بر عليه ما موضع گرفتند. 

• فكر مي‌كنيد چه کسی پشت اين ماجراها بود؟ 
دقيقاً معلوم نیست. البته بعضي را مي‌شناسم كه معمولاً دچار سوءتفاهم بودند و فكر مي‌كردند با اين كارها دارند وظيفه‌ي شرعي‌شان را انجام مي‌دهند. 

• هیچ‌کس برای شما وساطتي نكرد؟
اصلاً فاصله‌ي رخ‌دادن اين اتفاقات آن‌قدر کوتاه بود که مجال چنين چیزی نبود. 

• از مراجع کسی موضع‌گیری نکرد؟
نه؛ من الآن جزييات دقيقاً یادم نمی‌آید. بايد سر فرصت اسناد و اخبار آن موقع را بررسي كرد؛ چه داخلي و چه خارجي. 

• در اين مدت خانه منتشر مي‌شد؟
یك شماره چاپ شد که جوابیه‌ي همان نامه درش بود و عکس امام و آقا و بيانيه‌ي خانه در اعلام بيعت با رهبري و آرمان‌هاي امام. یك مقاله‌اي هم من درباره‌ي امام نوشته بودم كه قبلاً در «نیستان» چاپ شده بود. آن هم چاپ شد. در همين ایام یك نامه‌ای هم جمع کردند و در نمازجمعه توزیع کردند كه به نفع ما بود. این فضا بود تا اين‌كه احضاریه‌ي دادگاه آمد. 

• در بازجویي چه سئوالاتي مطرح مي‌شد؟
آن‌ها تحليل‌شان اين بود كه قضیه از جاي بالاتري آب مي‌خورد؛ در سطح استکبار جهانی و... . ولی من محكم ايستادم و گفتم کسی نیست و خودم هستم. 

• جريان بازداشت‌تان چه بود؟
خيلی سریع همان جلسه بازداشت شدم. دیگر هیچ کاری نتوانستم بکنم. فقط در این فاصله زنگ زدم به خانواده، گفتم جريان این‌جوری شده و وضع به‌هم ریخته و نمي‌دانم چه مي‌شود. جو یك جوری بود که اگر به من مي‌گفتند اعدام تعجب نمی‌کردم! دم اوین هم که رسیدیم، موبایل را خاموش کردم و براي این‌که در زندان ملبس نروم، عبا و عمامه‌ام را در آوردم و پیچیدم لای هم‌دیگر و موبایل را گذاشتم روي‌شان و تحویل دادم. 

• چه مدت در زندان بوديد؟
مدت زندان حدود يك هفته تعيين شد. 

• چگونه آزاد شديد؟
با وثيقه. 

• در دادگاه چه گذشت؟
آن موقع به ذهن من نرسید که می‌شود وکیل داشت. کمااین‌که دادگاه پرونده‌ام اول دادگاه ویژه [روحانيت] بود و بعد ارجاع دادند از آن‌جا به دادگاه عمومی و هیچ‌کس هم نمی‌گفت چرا؟ چون موقعیت این نبود و فضايي نبود كه بشود پرسيد. این بود كه در زندان یك‌سری کاغذ گیر آوردم و یادداشت‌هایی نوشتم و دفاعیه‌اي تنظیم کردم. صبح روز دادگاه كه دوباره با عبا و عمامه آمدم. جلسه‌ي دفاعیه هم جلسه‌ي جالبي بود. از آقاي ابراهیم یزدی تا آقاي بادام‌چیان در آن جلسه حضور داشتند (البته براي كار خودشان). بعد از دفاعيه‌ي من تقریباً جو خیلی فرق کرد و آرام شد. اما ديگر خانه تعطیل شده بود. بعضی‌ها می‌ترسیدند و دل‌شان نمی‌خواست ادامه بدهند. ما هم پول نداشتیم به کسی بدهیم و یواش یواش شروع کردیم به تسويه‌كردن. یك‌سری کارها هم داشتیم كه بدون تکلیف و همين‌طور وسط هوا و زمین مانده بود. تا مدتي با چندتا کارمند ادامه دادیم. به امید آن‌که می‌شود کاری كرد. كه نشد. اين بود كه کار را جمع و جور کردیم و شد در حد دو سه نفر نیرو. با اجاره‌دادن واحدهای مجموعه، بدهی‌هایی که داشتیم را تسويه کردیم. اين دوران ركود و سکون ادامه داشت تا زماني كه دولت آقاي احمدي‌نژاد آمد سر كار و آقای مختارپور به معاونت مطبوعاتي ارشاد رسيد. 

• اين‌همه سال خانه بلاتكليف مانده بود؟
بله؛ در این فاصله ما پیگیری و مکاتبه و جلسه و... داشتیم که به نتیجه نمی‌رسید. تا زمان آقای مختارپور. یکی از دوستان گفت که توی ارشاد دارند پشت سر تو می‌گويند که فلاني خورده و برده و... . من یادم نیست به آقای مختارپور یا کس دیگري گفتم آقا ما که در نرفته‌ایم! من کپی نامه‌ها را نگه داشته‌ام و خودمان داریم التماس می‌کنیم كه ما را از بلاتکلیفی دربیاورید. ايشان گفت بياييد بنشينيد تا تسویه کنیم. گفتم یعنی تعطیل؟ گفت بله؛ ما جمع‌بندی‌مان این است که دیگر تمام کنید. مشاور حقوقی‌شان گفت من کارهای حقوقی‌اش را پیگیری کرده‌ام؛ مشکلي ندارد. گفتم من دیگر اصلاً حال و حوصله‌ي آنش را ندارم. هرجور خودتان می‌خواهید هماهنگ کنید. ما رفتیم محضر و سندها را امضا کردیم و حساب و کتاب‌ها را جمع و جور کردیم و اموالی که امانت بود را برگرداندیم. و تنها یك‌سری نامه‌های خانه و عکس‌های آرشیو که مال خود خانه بود را برداشتیم و بقیه را کلاً تحویل دادیم. 

• و اين شد نقطه‌ي پايان قصه‌ي «خانه‌ي روزنامه‌نگاران جوان».
بله؛ سال 1385 خانه رسماً‌ منحل شد. البته اگر روزي فرصت كنم به اين موضوع بپردازم تمام اسناد و مدارك قانوني و حقوقي فعاليت خانه در مراحل مختلف را نگه داشته‌ام و فكر مي‌كنم انتشار آن‌ها شايد خيلي نكات را روشن‌تر كند. 

فرازهايي از دفاعيه‌ي حجت‌الاسلام زائري در دادگاه نشريه‌ي «خانه»

... من معتقدم این نظام و این انقلاب ارزش‌ها آن‌قدر ریشه‌دار و عمیق است که هیچ تندبادی آن را نمی‌لرزاند و باید نسل آینده را به آن پیوند زد. ... من می‌خواهم این حقیقت به نوجوان‌ها و جوان‌های ما برسد. من می‌خواهم جوان‌های ما حاج‌همت را بشناسند. دعا بخوانند و اين سرچشمه‌ي غنی و زلال معارف در کنج کتاب‌خانه‌ها نماند و به گوش و دل مخاطبان عام آن برسد. من بر این باورم که فقه جواهری و تشیع جعفری تنها نجات‌بخش انسان سرگشته‌ي عصر حاضر است و می‌خواهم پیغام رحمت و لطف این مکتب را در عصر انحطاط همه‌ي مکاتب و باخت همه‌ي فرضیه‌ها به این دختران و پسران تنها و سرگشته برسانم. 
به خدا کسی دست پیش نیاورده که این‌ها رد کرده باشند. به خدا کسی نپرسیده که این‌ها پاسخ نداده باشند. به خدا کسی نخوانده که این‌ها نیامده باشند. 
به خدا پسران جواني که در این سوی و آن سوی شهر فریاد جوانی سر می‌دهند، قصد پای‌مال‌کردن دستاوردهای انقلاب را ندارند. به خدا دخترانی که موی سرشان از روسری بیرون می‌ریزد، قصد دهن‌کجی به خون شهدا و دشمنی با ارزش‌های انقلاب را ندارند. به خدا این دختران و پسران که در کوی و برزن می‌بینید و گمان می‌کنید دشمنان خدایند، بد نیستند و نمی‌خواهند بد باشند و جز اندکی بسیار بسیار معدود، همه دل‌هایی پاک و مستعد دارند. اما چه کسی به سراغ این جوان‌ها می‌رود؟ فراوان‌اند تشنگانی که بر ساحل این دریای بیکران ایستاده‌اند و بسیارند گرسنگانی که در کنار این خوان گسترده نشسته‌اند. اما کسی سیراب‌شان نکرده و گرسنگی‌شان را در نیافته است. به خدا مردم ما و جماعت ایرانی بهترین مردم دنیایند. چرا قدرشان را نمی‌دانیم؟ جوانان و نوجوانان ما توقع زیادی از بزرگ‌ترهای‌شان ندارند. تمام آن‌چه آن‌ها می‌خواهند این است که کسی به حرف‌های‌شان گوش کند و درددل‌های‌شان را بشنود و پرسش‌های‌شان را پاسخ بگوید. تشیع مکتب سوال است. علی علیه السلام بر منبر فریاد می‌زد که «سلونی قبل أن تفقدونی» در مقابل آن مدعی رهبری که در پی سوال شخصی درباره‌ي تفسیر قرآن با غلاف شمشیر بر او زد و زخمی‌اش کرد و گفت سوال نکنید و هیچ مپرسید. 
مکتبی که پشتش به حقانیت پاسخ گرم است، از هجوم تندباد پرسش‌ها نمی‌هراسد و برعکس می‌کوشد تا موج سوال را ایجاد کند تا ساحل آرام جواب دست‌یافتنی باشد. بیایید صورت مسأله را پاک نکنیم و به فکر حل مسأله باشیم. 
اکنون واقعیت تلخ جامعه‌ي ما گسل و فاصله میان نسل گذشته و نسل آینده است. چه کسی باید به این فاصله بیاندیشد؟ آقایان! اگر آقازاده‌های‌تان جرأت نمی‌کنند به شما بگویند به این برادر بزرگ‌ترشان می‌گویند. نه به خاطر من؛ به خاطر فرزندان خودتان فکری به حال این فاصله‌ها بکنید. این نسل می‌گوید: کسی به ما اعتنا نمی‌کند و پاسخ ما را نمی‌دهد. اگر این درد را علناً و بر سر هر کوی و برزن فریاد می‌کردند شاید همگان در پی درمان برمی‌آمدند. اما این درد پنهان را هر جایی بازگو نمی‌کنند. و نباید دلخوش شد که نسل ما سکوت می‌کند. این سکوت اگر از ترس و واهمه باشد نشان بی‌دردی نيست؛ بلکه علامت دردی خطرناک است که آرام آرام همه‌ي وجود را دربر می‌گیرد. ما پیام معارف غنی خود را برای این نسل آماده کرده‌ایم و البته خیلی‌ها نمی‌خواهند این پیام به شیوه‌ی درست به خود مخاطب برسد. 
خیلی‌ها می‌خواهند این فرضیه‌ي غلط را به اثبات برسانند که تبلیغ دینی ممکن نیست و رسانه‌ي دینی غیرقابل دست‌رسی است. خیلی‌ها می‌خواهند ثابت کنند بچه‌طلبه‌ها و بچه‌بسیجی‌ها نمی‌توانند کار فرهنگی بکنند و روحانی‌ها قدرت اداره‌ي امور را ندارند. خیلی‌ها هستند که می‌خواهند ثابت کنند مذهبی‌ها و متدینین همان متحجرها و خشن‌ها و دیرفهم‌های قدیم‌اند. خیلی‌ها هستند که می‌خواهند ثابت کنند یاران انقلاب و فداییان ولایت جز زبان زور بلد نیستد و حرف علمی و استدلال منطقی ندارند. خیلی‌ها می‌خواهند سر ما به خودمان گرم باشد و با هم دم بگیریم که «خر برفت و خر برفت و خر برفت».
مرا در این دادگاه محاکمه می‌کنید و حکم را صادر خواهید کرد. زائری یک نفر است و هرچه مقدر باشد بر او جاری خواهد شد. اما آیا کسی هم به این حقیقت تلخ خواهد اندیشید که جوانان ما پرسش‌هایی دارند و کتاب‌های ما و علمای ما و حوزه‌های علمیه‌ي ما سرشار از پاسخ است و باید به این پرسش‌ها پاسخ داد؟ تبلیغ، نفوذ در دل و جان مخاطب است به گونه‌ای که او حقیقت را با تمام وجود دریابد، نه شیوه‌ي‌ اداری و رسمی و فرمایشی و به گونه‌ي کتاب‌های درسی که بچه‌ها فقط به خاطر امتحان حفظش می‌کنند و در پایان سال با خشم و بی‌رغبتی به جوی آبش می‌اندازند. من معتقدم این حقیقت را از این سوی پل و دیوار به آن سو باید رساند و روحانی در نگاه من متولی این وظیفه‌ي بزرگ و کامل ایتام آل‌محمد است. 
روحانی در باور من خدمت‌گزار مردم است. سنگ صبور و ملجأ و پناه‌گاه ایشان است. روحانی در نگاه من عاشق مردم است و خود را وقف ایشان و خدمت‌گزاری ایشان می‌کند. مردمی که عیال‌الله ‌اند و روحانی برای خدمت به ایشان این لباس مقدس را بر تن کرده است. روحانی در نگاه من کسی است که خود گرسنه می‌ماند تا مردم سیر باشند و خود پیاده می‌رود تا مردم سواره بمانند. روحانی کسی است که سختی‌ها را تحمل می‌کند و برنمی‌آشوبد. من می‌خواهم مخاطبان خانه این واقعیت را در زندگی بزرگان حوزه و علمای نام‌دار ما بیابند و بدانند که یک روحانی دانشمند نه تنها از پرسش ایشان بر نمی‌آشوبد، بلکه مشفقانه در پی پاسخ آن بر می‌آید. این فرهنگی است که ما از پیامبر و امامان معصوم علیهم السلام گرفته‌ایم. 
گفته‌اند که شخصی به خدمت پیامبر اکرم رسید و عرض کرد هلکت. پیامبر فرمود: افی الله شککت. گفت آری. فرمودند: الله اکبر هذا اول الیقین. از ائمه‌ي اطهار روایاتی داریم که در آن سهم‌ناک‌ترین شبهه‌ها و عجیب‌ترین پرسش‌ها را که گاهی تا مرز کفر هم می‌رسید مشتاقانه می‌شنیدند و پاسخ می‌گفتند. این‌ها هیچ‌کدام به معنی توهین نیست. در کتاب‌های اعتقادی ما مباحث فراوان از انکار توحید و بحث ثنویت و تثلیث و انکار خاتمیت پیامبر اکرم و... مطرح می‌شود و با استدلال و بحث به نتیجه می‌رسد و در هیچ‌کدام کسی برگه‌ای را از کتاب جدا نمی‌کند و مدعی نمی‌شود چاپ شبهه‌ای اعتقادی در آن کتاب توهین به دین یا انکار ضروریات است. چون کتاب برای رفع آن شبهه نوشته شده است. کار ما هم در نشریه خانه همین بوده است. طرح یک شبهه برای پاسخ‌گویی به آن. 
خواهید گفت: پس چرا پاسخ بلافاصله چاپ نشده است. این همان کاری است که ابراهیم خلیل الله علی نبينا و آله و علیه السلام کرد. چرا او هم پس از دیدن ستاره و ماه و خورشید یک شب یا یک روز صبر کرد. و آن‌گاه فرمود: انی لا احب الآفلین. 
قرآن کریم می‌فرماید: فَلَمَّا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ رَأى‏ كَوْكَباً قالَ هذا رَبِّي فَلَمَّا أَفَلَ قالَ لا أُحِبُّ الْآفِلينَ * فَلَمَّا رَأَى الْقَمَرَ بازِغاً قالَ هذا رَبِّي فَلَمَّا أَفَلَ قالَ لَئِنْ لَمْ يَهْدِني‏ رَبِّي لَأَكُونَنَّ مِنَ الْقَوْمِ الضَّالِّينَ * فَلَمَّا رَأَى الشَّمْسَ بازِغَةً قالَ هذا رَبِّي هذا أَكْبَرُ فَلَمَّا أَفَلَتْ قالَ يا قَوْمِ إِنِّي بَري‏ءٌ مِمَّا تُشْرِكُونَ (انعام: 76-78) 
او هم در میان مخاطبی که به ماه و ستاره و خورشید عقیده داشت ابتدا فرض مورد نظر آنان را به آرامی تشریح کرد و هم‌راهی و هم‌دلی ایشان را برانگیخت و چون صداقت و هم‌راهیش را پذیرفتند یک‌ شب یا یک روز درنگ کرد و آن‌گاه با استدلالی متقن باورهای پوچ ایشان را درهم ریخت. آیا به حضرت ابراهیم خلیل ایراد می‌گیرید که چرا پاسخ شبهه را در همان شماره‌ي نشریه‌اش و بلافاصله نداد و صبر کرد. شاید کسی از خوانندگان نشریه تا هنگام غروب خورشید یا افول ماه از آن‌جا رفته باشد و از این حرف‌ها. هرگز چنین نمی‌گویید. چون می‌پذیرید که این شیوه‌ي تبلیغ، شیوه‌ای اثرگذار و به اصطلاح خودمان همان تبلیغ «اوقع فی النفوس» است. می‌بینید که من از قرآن کریم پیروی کرده‌ام و گرچه مضامین نامه آن دختر نوجوان را تأیید نمی‌کنم اما شیوه‌ي مورد استفاده را از خود خلق نکرده‌ام. بلکه در آن به قرآن کریم و آموزه‌های این کتاب آسمانی تأسی جسته‌ام. 
*
عزیزان! برادران! فدايیان دین و ارزش‌های دینی! ما غریبه نیستیم. ما خودمان هم روزگاری مجلسی برهم زده‌ایم و پلاکارد پاره کرده‌ایم. خود من توی همین خیابان ولی‌عصر جلوی بوتیک‌ها و بر علیه بدحجابی فریاد کشیده‌ام. در میان همین جمع‌ها و گروه‌ها بوده‌ام و اندک اندک به شیوه‌های بهتر و درست‌تر رسیده‌ام. ما از همین جبهه‌ایم. چرا می‌خواهید ما را آن‌طرف بفرستید! ما می‌خواهیم زیر این پرچم و علم سینه بزنیم. ما می‌خواهیم پشت همین خاکریز بمانیم. شما که می‌دانید آن طرف بیش‌تر تحویل می‌گیرند و منتظرند تا کسی به سوی‌شان برود، چرا ما را به آن سوی هُل می‌دهید؟ یک سرباز و بسیجی هم در هنگام جنگ خطایی می‌کند و فرمانده هم سیلی به صورتش می‌زند. اما هیچ‌گاه او را به اردوگاه دشمن نمی‌فرستد. ما هم مثل همه‌ي شما در طول سال‌های نوجوانی و جوانی از دل‌تنگی‌های‌مان در خواب شبانه به آغوش رؤیای امام پناه برده‌ایم. ... ما غریبه نیستیم. چرا ما را غریبه می‌پندارید؟
چرا نیمه‌شب به نام شما به سرایدار تنها و بی‌پناه خانه و خانواده‌ي او حمله می‌کنند؟ چرا به نام شما همسایگان محترم ساختمان خانه مضطرب و پریشان مي‌شوند؟ چرا تاوان خطای من را اگر به عنوان مدیر یک روزنامه مجرم باشم دیگران باید پس بدهند؟ خانواده و بستگان من چه جرمی کرده‌اند؟ شما می‌دانید خانواده‌ي یک طلبه به طور عادی از بسیاری امکانات زندگی محرومند. رفت‌وآمدشان آسان نیست و محدودیت‌های عادی زندگی خود را دارند. آن‌وقت باز هم باید به خاطر چنین مسايلی ناامنی بکشند و چندین شبانه‌روز مضطرب و نگران باشند؟ این سطور را در زندان و در بندی که عموماً اعدامی و قاچاق‌چی و سارق مسلح و معتاد و آدم‌کش هستند می‌نویسم و با خود می‌اندیشم آیا این چیزی است که روابط اسلامی در جامعه‌ای الهی مقدر می‌کند؟ ... 
*
ریاست محترم دادگاه! هیأت محترم منصفه! 
من هیچ‌گاه افتخار نمی‌کنم که در دادگاه اسلامی محاکمه شوم و شادمان نیستم که به حکم قاضی شرع اسلامی در جایگاه متهم بایستم. اما جدیت در اجرای قانون و عدم تبعیض میان آحاد جامعه هدفی است که تأمین آن آرزوی مشترک همه‌ي ماست. من این دادگاه را به حق می‌دانم و با جان و دل به حکم آن گردن می‌گذارم. حال من اینک حال آن نیک‌بختی است که علی علیه السلام به حکم الهی دست او را قطع کرده بود و او دست بریده را بر گرفته و در کوچه و بازار فریاد می‌زد: قطع یمینی سید الوصیین و قائد العر المحجلین یعسوب الدین امام المتقین امیرالمؤمنین اسدالله الغالب علی بن ابیطالب. من خاضعانه در مقابل این دادگاه و نظام قضایی کشور که آن را منسوب به حکم ولایت می‌دانم از حق مسلم خود دفاع می‌کنم و امیدوارم همه‌ي ما در پاسداشت گوهر عدالت موفق باشیم. 
متأسفانه جو عمومی کشور در این جریان به گونه‌ای شکل گرفته است که این دادگاه همه از آن جو متأثر است. بعضی کاری کرده‌اند که اگر دادگاه محترم به این نتیجه برسد که جرمی واقع نشده است نتواند حکم به برائت بدهد و لعنت بر این جو عمومی اگر بخواهد حقی را ناحق یا باطلی را حق کند. این عین ظلم است و در تضاد با روح قضای اسلامی. عدالت بزرگ‌ترین ناموس حیات است که همه به حراست آن موظف‌اند و انبیاء و ائمه‌ي معصومین همه آمده‌اند تا آن را برقرار کنند و حق گران‌بهاترین گوهری است که خداوند در کف حیات انسانی نهاده است. 

مصاحبه با یکی از اعضای خانه

• خیلی مجموعه‌ها به وجود می‌آیند و مدتی می‌مانند و بعد غیب می‌شوند و نامی از آن‌ها باقی نمی‌ماند. ولی خانه آمد و ماند و حتی با این‌که تعطیلش کردند باز در ذهن یک قشر خاص به شکل یک خاطره‌ی خوب و موفق باقی ماند. چرا؟
من وقتی خوب نگاه می‌کنم موفقیت خانه را در داشتن یک نگاه آموزشی ـ پرورشی می‌بینم. خانه به این نتیجه رسیده بود که اگر بخواهد یک تولید خلاق، مشخص، فعال و زنده برای آن نسل داشته باشد با معلمی‌کردن یا کار در آموزش و پرورش به موفقیت نمی‌رسد. زائری‌ که در تجربه‌‌اي مثل «صندوق سبز»ش، مثل «زمزم»ش، مثل معلمی‌کردن‌ها و مدیریت کردن‌هایش در مدارس به این نتیجه رسیده بود که حالا می‌تواند کارهایی را انجام دهد که در عین از جنس آموزش و پرورشی بودن‌شان در آموزش و پرورش جواب نمی‌دهد. چرا؟ چون ساختار آموزش و پرورش منجمد شده، منعطف نیست، زنده نیست و خلاقیت در آن نیست یا لاقل کم‌رنگ است. بنابراین یکی مثل آقای زائری از آموزش و پرورش بیرون می‌آید و با تمام توانايی‌هایي که دارد، دست به دست عده‌ای می‌دهد و آن‌ها را با هم گره می‌زند و با آن‌ها یک ساختار ایجاد می‌کند. 

• مديريت و ساختار خانه چه خصوصياتي داشت كه زمينه‌ساز موفقيت‌هاي بعدي شد؟
اگر بخواهیم خانه را ببینیم باید دو گونه بیبینیم؛ اول، بدنه‌ی مدیریت. مدیریت ارشد زائری تا معاونش آقای جزایری تا معاونان زیرمجموعه‌اش و بعد هم ساختار زیرمجموعه‌ی خانه. براساس مستندات بد‌نه‌ی مدیریتی که زائری طراحی می‌کند دو ویژگی دارد: 
اول: مدیریت. مديريت خانه، مدیریت پرورشی است. اداری نیست. پرورشی است یعنی تمام ارکان مدیریت معتقدند به این‌که آموزش خشک و صرف به درد نمی‌خورد. باید معلوم باشد که اگر نیرو از صفر حرکت کرد حالا رسیده است به 10. و از 10 معلوم باشد که به کجا می‌خواهد برود. دغدغه‌ی زائری چه در زیرمجموعه‌ها، چه مدیران این بود که از 10 به کجا می‌خواهد برود؟ آیا رسیده یا نرسیده؟ در دل اين نگاه پرورشی است که آموزش تعریف می‌شود. اما نه آموزش صرف و خشک. آموزش و پرورش. زائری سازمانی را ایجاد کرد که همه‌ی ارکانش مبتنی بر تولید بود. تولیدمحوری، یعنی هر بخشی و هر قسمتی باید خروجی داشته باشد. این امکانات را به تو دادیم خروجی‌ات چیست؟ تو‌ی هفته، انتهای ماه، خروجی‌ همه معلوم بود و باید آماده باشد. این دو مؤلفه‌ی مدیریتی خانه بود که می‌خواست با مخاطب‌شناسی درست، آموزش و پرورش را با نگاهی پویا ادغام کند و پیش برود. 
دوم: ساختار زیرمجموعه (مدیران میانی و کارمندان). این‌ها چه نقشی دارند؟ بنا به رسم سازمان‌ها‌ی دیگر همه می‌دانند کارمند و مدیر میانی یعنی چه! یعنی آدم‌ها‌ی خشک، غیرفعال، غیرپویا و بی‌انگیزه. این تعاریف رایج و همیشگی‌ست. اما ساختار زیرمجموعه‌هاي خانه این طور نبود بلکه دو تا مؤلفه‌ی خوب داشت؛ خلاقیت و استقلال. زائری به عنوان یک مدیر فرهنگی از آن‌ها خلاقیت می‌خواست و به آن‌ها استقلال عمل می‌داد. وقتی به یک عنصری استقلال عمل می‌دهی و او را خلاق فرض می‌کنی و از او یک عنصر خلاق می‌سازی و از او می‌خواهی که از صفرت به ده، از ده به 15 و... برسد، پس این عنصر باید خروجی داشته باشد و این خروجی باید توسط مدیر سامان بگیرد و به دست مخاطب برسد. 

• اعضای خانه چه طور؟ چند نفر بودند و چه چیز‌هایی از آن‌ها می‌خواسیتد؟
تعداد اعضا مهم نبود. خانه فقط به تعداد اعضایش ـ كه 2 یا 3 یا چند هزار نفر بود ـ افتخار نمی‌کرد. در این بخش هم تولیدمحور بود. به اعضایش می‌گفت شما بنویس، ما منتشر می‌کنیم. اولین چیزی که عضو توجیه می‌شد این بود که؛ اولاً باید برای ما بنویسی و دوم آن‌که برای ما باید نامه بدهی. در مورد هرچه که می‌خواهد باشد. هرچه دل تنگت می‌خواهد بنویس. راز خانوادگی، شخصی و اغلب البته فرهنگی و ادبی. هفته به هفته، گونی به گونی نامه داشتیم. اعضا سه گروه بودند: «فعالِ پیوسته»، «نیمه‌فعالِ پیوسته»، «غیرفعالِ غیرپیوسته». فرد می‌توانست با توجه به پله‌گذاری ـ که از مدیریت شروع می‌شد ـ پله پله پیش بیاید. اگر فعال پیوسته شوی،‌ مطلبت در مجله‌ی «روزنامه‌نگاران جوان» چاپ می‌شود. فعال پیوسته‌هایی که مطلب‌شان چاپ می‌شود چه می‌شوند؟ جزوه‌های روزنامه‌نگاری برای‌شان ارسال می‌شود. چنین اعضایی چه می‌شوند؟ مطلب ششم‌شان در نشریه‌ي «خانه» چاپ می‌شود. نشریه‌ی خانه چه نشریه‌ای است؟ نشریه‌ی حرفه‌ای رسمی که در کشور عرضه می‌شود. می‌بینید پله‌پله‌ای‌بودن‌ را؟ خوب آن موقع خصوصاً، كه نشريات مثل الان اين‌قدر زياد و متنوع نبودند، یک نوجوان خیلی علاقه داشت که اسمش در نشریه‌ای كشوري چاپ شود. خانه نشريه‌اي حرفه‌ای بود اما تحریریه‌ی حرفه‌ای و بسته‌اي نداشت. نوجوانان بودند که در تمام ارکان می‌نوشتند و آن‌جا چاپ می‌شد. حرفه‌اي‌ها چه می‌کردند؟ مطالب این‌ها را دسته‌بندی می‌کردند، تنظیم می‌کردند، اگر تیتر نداشت تیتر می‌زند و... اما به نام او چاپ می‌کردند. لذا پله‌گذاری برای اعضا باعث می‌شد که اگر نامه ندهند، مطلب ندهند، اصلاً حساب نشوند. ما هم نامه‌ی اول که می‌آمد محال بود که جوابش را ندهیم. یعنی تعریف شده بود که مدیونید که نامه‌ای بیايد و جواب ندهید. 

• نامه‌ها را چه کسی جواب می‌داد؟ 
چهار نفر بودیم که به نامه‌ها در حوزه‌های مختلف شعر، تولید نشریه، علمی، روزنامه‌نگاری، هنری و ادبی جواب می‌دادیم. بعضی نامه‌ها را خود آقاي زائري جواب می‌داد. مثلاً نامه‌های روان‌شناسی، خانوادگی و مذهبی. نکته‌ی کلیدی این بود که محال بود عضوی حتی در حد این‌که «من می‌خواهم عضو خانه شوم چه کنم؟» بگوید و جواب داده نشود. جواب رسمی هم داده نمی‌شد. اصلی گذاشته شده بود که نامه‌ها را غیررسمی جواب بدهیم. یعنی در کاغذ کلاسور و با خط خوش آقای سالاری یا داداشی و با قلم (غیرتایپی) و با امضا و مهر خانه. نامه‌ها به شکل‌های مختلف جواب داده می‌شد؛ هرکدام به تناسب مخاطب گاه هم‌راه با شعرهای قیصر و رحمان‌دوست و یا احادیث مناسب و جمله‌هایی از بزرگان بود. حتی گاهی جواب با یک نشریه، یک کتاب یا کتاب‌چه‌ و جزوه‌ای ارسال می‌شد. اولین نامه که می‌آمد جوابش با بروشور فعالیت‌های خانه داده می‌شد. توی بروشور هم کلی کار برایش تعریف کرده بودیم. روزنامه‌دیواری، شعر، چاپ مطلب، عکس، نقاشی و حتی نقاشی لوگوی خانه‌. حتی اگر فردی مشکل خانوادگی داشت با او تلفنی صحبت می‌کردیم. غير از اين‌ها يك نوع نگاه ديگري هم بود كه شگرد زائري بود. مي‌گشت مثلاً مي‌رسيد به ويژه‌نامه‌ي «موعود» در نيمه‌ي شعبان. هزار تا مي‌گرفت و با نامه‌ها مي‌فرستاد. يا «نيستان» يا جزوات خوب كانون و كتاب‌هاي خانه و... . البته پله‌پله بود و تدريجي. تا فرد هر دفعه با يك پديده‌ي جديد روبه‌رو شود. چیزی كه در مديريت پرورشي تأييد شده است. 

• چه‌طور تصمیم می‌گرفتید که به نامه‌ها چه پاسخی بدهید؟ هر شخصی که پاسخ می‌داد خودش تصمیم می‌گرفت؟
کاملاً بر اساس جلسات و هم‌فکری با یک‌د‌یگر بود. مخاطبان حدوداً تقسیم شده بودند و با توجه به شناخت آن‌ها جواب داده می‌شد. ایده‌های مختلف در جلسات مطرح می‌شد و جواب‌ها کنترل می‌شد. مدیر فرهنگی، آقای زائری و... می‌دیدند. یعنی به نحوی یک کنترل غیرمستقیم وجود داشت. ما جواب می‌دادیم ولی نامه‌ها در جای دیگری مهر و موم می‌شدند. آقای لبافی ‌(رییس دفتر)، جزایری، زائری، شایسته، قاسمی و... این‌ها همه به نحوی نظارت داشتند. ما که جواب می‌دادیم حدودا 20 تا 25 ساله بودیم. سالاریان و داداشی آدم‌های پرمطالعه‌ای بودند و چندین سطح بالاتر از بچه‌ دبیرستانی‌‌ها بودند. آموزش دیده بودند. داداشی قصه‌نویس بود. حمید محمدی کار کرده بود. هر کسی نامه‌هایی را جواب می‌داد که در تخصصش بود. 

• از خيل آن نامه‌ها، مورد ویژه‌‌ای نداشتید که یادتان مانده باشد؟
مثلاً دختری بود که مشکل خانوادگی‌اش را مطرح کرده بود و نوشته بود پدرم معتاد است و از مادرم جدا شده ‌است. کسی را ندارم (شهرستانی بود) می‌خواهم بنویسم اما نمی‌توانم. نگاه ما به این موارد این بود که باید به او هویت و انگیزه داده شود. يا كس ديگري در نامه نوشته بود كه مي‌خواهد خودكشي كند. تماس گرفتيم و صحبت كرديم و حل شد. خیلی از کسانی که نامه می‌نوشتند مذهبی نبودند. می‌گشتیم و مثلا‍ً جملات آنتوني رابينز را از توی کتاب پنج جلدي‌اش پیدا می‌کردیم و براي‌‌شان مي‌نوشتيم. نامه‌هاي طنز داشتيم كه كيلومتري بود. كسي بود که اول نامه‌های نيم‌متري می‌نوشت و بعدها ده متري‌اش را فرستاده بود. مثلاً نامه‌اي بود كه روي ده تا دستمال كاغذي نوشته شده بود! از اين موارد بود تا نامه روي پاکت سيگار، تا كارت پستال و... . یک اتفاق ديگر هم ارسال كارت تولد و تبريك براي همه‌ی اعضا بود. آن‌ها هم در عوض براي ما كارت تبريك مي‌فرستادند. قصه‌اش خیلی بالا گرفت و بازار كارت‌های تبريك‌ دست‌ساز زياد شد. 

• نگاه‌های بیرونی به خانه چه‌طور بود؟ 
آن موقع‌ها خیلی فشار بود. چون تا آن زمان از این مدل کارها نشده بود. به من می‌گفتند که خانه دارد با این همه مجله اسراف می‌کند و پول بیت‌المال را هدر می‌دهد. یادم هست ما هم این را در جلسه‌ای پرسیدیم. آقای جزایری حرف‌ قشنگی زد که تا حالا در ذهن من مانده است: «ما اعتقاد داریم نهادی که در بلندمدت (نه کوتاه مدت) خروجی‌ مشخصی نداشته باشد، مرده است». خوب که نگاه کنیم می‌بینیم که هرکاری که این دو بزرگوار ـ جزایری و زائری ـ انجام دادند، عمدتاً خروجی‌محور بوده. الآن خیلی سازمان‌ها هستند که دارند تحقیق می‌کنند. اما کجا اثر می‌گذارد؟ کی معلوم می‌شود؟ خروجی ما فقط مجله نبود، خروجی همان 500-600 نامه‌ای بود که به دست ما می‌رسید و جواب داده می‌شد. حتی زائری آمد گفت بچه‌ها صداهای‌شان را روی نوار کاست ضبط کنند و بفرستند، می‌خواهیم نشریه‌ی صوتی بیرون بدهیم. سال 77. این کارها جدید بود و خلاق. ولی آن روز‌ها زیاد پذیرفته نبود. ما هم اعلام کردیم هرکس، هرچه دل تنگش می‌خواهد به‌جای نوشتن، بگوید. کلی نوار رسید. بعد کم‌کم دیسکت و بعدتر هم سی‌دی. این ایده‌ی نشریه‌ی «جدید» بود. 

• این تولیدمحوري چه تأثیری روی سیستم داخلی خانه گذاشته بود؟
تشکیلاتی که تولیدمحور باشد، سازمان‌دهنده و پروش‌دهنده است. از یک طرف به ما استقلال عملی می‌دادند و از طرف دیگر از ما ایده می‌خواستند. این‌طور نبود که من یک کارت‌بزنِ صبح و عصری باشم. می‌نشستم و فکر می‌کردم برای وسعت زیرمجموعه‌ام. این‌که چه‌طور به مجموعه‌ام سرعت ببخشم، باعث شده بود نگاه زیرآب‌زنی وجود نداشته باشد. 

• خیلی از تشکل‌های ما متأسفانه از این درد ناله می‌کنند. چه‌طور در خانه چنین نگاهی حذف شده بود؟
چون من که به‌عنوان یک مدیر میانی می‌آمدم، می‌دیدم که لبافی، مسئول بخش اعضا، دارد با ایده‌های نو پیش می‌رود. من که بخشم مثلاً نشریات تجربی است چرا عقب بمانم. این‌جا چیزی وجود دارد به‌نام: «رقابت متوازن در تولید». آقای صادقیان نگاهِ کارشناسی تولید می‌کند، داداشی در انتشارات تولید می‌کند و.... این رقابت‌ها باعث می‌شد انگیزه‌های تولید به اعضا داده ‌شود. در بسیاری از سازمان‌ها به آدم می‌گویند بیا کارت بزن و برو! این‌جا را امضا کن و برو! اگر جوانی نکردی برو جای دیگر، این‌جا، جای شلوغی نیست! اما آن‌جا زائری اتفاقاً چون خودش آدم شلوغ‌کاری بود، به همه می‌گفت شلوغ‌ کنید. به این فکر کنید که چه جوری می‌توانید خانه را به هم بریزید! با این‌کار‌ها واقعاً خانه، خانه‌ی ما شده بود. آن‌جا خانه‌ی اول ما شده بود. 
زائری می‌خواست هویت ارزشی و هیأتی و آموزش‌پرورشی داشته باشیم، درعین‌حال سازمان و سیستم هم داشته باشیم. وقتی می‌گویند طرف هیأتی کار می‌کند، معمولاً یعنی بی‌قاعده و بی‌نظم است. اما واقعیت آن‌جا این بود که انگیزه‌ی هیأتی، ارزشی، معلمی و آموزش‌پرورشی وجود داشت؛ اما سیستمی، ساختارمند و باقاعده. در عین این‌که مدیریتش خیلی منعطف بود. زائری آماده بود از ذهن هر مدیرش چیزی بپرد بیرون، او هم دو تا بگذارد رویش و بگوید؛ من حمایت می‌کنم، برو! این مثال خیلی مهم است؛ مثلاً من وقتی به ایده‌ی جمعه‌بازار نشریه رسیدم، آن‌قدر برای خودم شگفت‌انگیز بود که سریع اجرایی و عملیاتی‌اش کردم. اعلامیه‌اش را هم در اتاق زائری زدم و گفتم که می‌خواهم این‌ کار را انجام دهم، چون می‌خواستم پنهان و سورپرایز بماند. در کار انجام‌شده قرارش دادم. گفتم این اعلامیه‌هایش است، این نشریات و این هم مکانش. با وجودی که نه در شورای مدیران تصویب شده بود نه بودجه‌اش معلوم بود از کجا می‌خواهد بیاید، با اصرار من زائری گفت، اجرایش کن. چون می‌دید این ایده اگر اجرایی شود خیلی تأثیرگذار خواهد بود. زائری اصلاً مثل دیگر مدیران برخورد نکرد که نه، حالا دست نگه‌دار. گفت برو جلو و اجرایش کن، من حمایت می‌کنم. انعطاف‌پذیری به‌علاوه‌ی این‌ حمایت. این حمایت به‌جا خیلی مهم بود. 

• مديران و مسئولين خانه چه كساني بودند؟
به طوركلي مديران خانه را مي‌شود به چهار گروه تقسيم كرد. گروه اول كسانی بودند که پيش‌تر در «دفتر مطالعات رشد» (متعلق به آموزش و پرورش) و يا «کانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان» با آقاي زائری هم‌كاري داشتند و حالا به خانه آمده بودند. که این‌ها غلبه داشتند. گروه دوم حلقه‌ی شاگردان آقاي زائری در مدارسي كه ايشان تدريس داشت مثل مدرسه‌ي شهيد مطهري بودند كه حالا مدرسه‌شان تمام شده بود و بعد از یکی دو سال معلمی، پیوسته بودند به ايشان. گروه سوم نیروهای کشف‌شده چه در احزاب و چه در خبرنگاران دوره‌ی آموزشی بودند که این‌ها هم به صحنه آمدند و به عنوان بازوهای اجرايي گروه اول قرار گرفتند. و بالاخره گروه چهارم شامل بعضي مدیران فرهنگی مي‌شد که حرکت خانه تحسین آن‌ها را برانگیخته بود و زائری از آن‌ها دعوت به هم‌کاری می‌کرد. 

• حالا كه سال‌ها از تجربه‌ي خانه مي‌گذرد بد نيست كمي هم از خروجي‌هاي خانه بگوييد. 
خروجي‌هاي خانه را هم مي‌شود در چهار دسته گنجاند: گروه اول که امروز عموماً نویسنده و روزنامه‌نگار و مدیران فرهنگی برجسته‌ای شده‌اند، گروه شاگردان زائری بودند که در خانه مدیریت گرفتند و در مدیریت‌شان موفق بودند و بعد از آن هم پله ‌پله رشد کردند. ولی کار حرفه‌ای‌شان را با خانه آغاز کردند. خود من جزو اين گروه هستم و مدیریت فرهنگی‌ام را با خانه شروع کردم و الان هم به خانه‌اي‌بودن افتخار می‌کنم. گروه دوم، گروهی بودند بعد از ما، كه ممکن است مدیریت خانه هم نگرفته باشند، اما خانه‌اي به حساب مي‌آمدند. آن‌موقع دانش‌جو یا دبیرستانی بودند، ولی هم‌راهی می‌کردند. یا می‌نوشتند يا در جشن‌ها شرکت می‌کردند و... . گروه سوم، گروه هنرجویان بلندمدت و كوتاه‌مدت بودند. این هنرجوها دو گروه شدند. برخی وقتی خوردند به دوم خرداد و جریان‌های سیاسی و اتفاقاتی که برای خانه افتاد، تا الآن راضی نیستند که بگویند ما از خانه‌ایم و خیلی‌های‌شان الان در نشريات سردبیر، دبیرسرویس و... هستند. برخی‌شان آدم‌های کاملاً متینی‌اند و می‌گویند ما خانه‌ای هستیم و مدیون خانه‌ایم. و گروه چهارم، اعضاي خانه را شامل مي‌شود. اعضایی که شاید الآن بشود شناخت‌شان یا نشود. اعضایی که به‌واسطه‌ی خانه، نامه‌ها، جشن‌ها، جشن‌واره‌های استانی و... با خانه هم‌کاری کردند، رشد پیدا کردند، علاقه‌مند شدند، معلم ادبیات شدند، استاد دانش‌گاه شدند، برخی داستان‌نویس شدند و ... . البته ریزش هم داشتند. اما عموم آن‌ها جذب ادبیات و نویسند‌گی و فعالیت‌ فرهنگی و مدیریت فرهنگی و روزنامه‌نگاری شدند. همه‌ی این خروجی‌ها مدیون نوع نگاه زائری و نوع نگاه مدیریتی و فرهنگی خانه هستند. حتي اگر به لحاظ سیاسی یا مسایل شخصی نخواهند اعلام کنند که خانه‌ای‌اند، اما حقیقت این‌ است كه واقعاً خانه در رشد آن‌ها نقش داشت. ما کم‌تر مجموعه‌ای را می‌بینیم كه این‌قدر خروجی داشته باشد. الآن شما به بسياري از نشريات و رسانه‌ها كه نگاه مي‌كنيد، چه اين جناح و چه آن جناح، مي‌بينيد كه نیروهای خانه حضور دارند. اين بستر عظیم از مدیریت‌های فرهنگی، روزنامه‌نگاری، نویسندگی به طور عام و... محصول و خروجی مدیریت فکري و فرهنگی دینی و ارزشی بود. مدیریت یک روحاني، که 99درصد زیرمجموعه‌اش تفکر مذهبی و ارزشی داشتند. 

نیشتر بر تاک پربار
سيدمرتضي توكلي از خانه روزنامه نگاران می گوید . . .

اين توصيه‌ي جدي را من هم شنيده‌ام كه وقتي از رويدادي فاصله بگيريد، بهتر مي‌توانيد داوري‌اش كنيد. اما براي من كه هنوز در خيالم اتاق‌هاي آن ساختمان، كارگاه نوشتن‌ام است، چه رويدادي؟ چه فاصله‌گرفتني؟ چه قضاوتي؟
چه‌قدر جملات مي‌توانند بار خاطره‌انگيزي‌شان را روي دوش نوشته‌ي من نگذارند؟ درست است، الان نه آقاي زائري‌اي هست، نه آقاي جزائري‌اي، نه آقاي سيدياسر حيدري‌اي، نه دستگاه تايپ نويي، نه ريزريز خنديدني، نه كشف نكته‌اي در لابه‌لاي تيترهاي قديمي، نه سماور بزرگي در گالري تازه‌تأسيس كه احتمالا پاتوق ما شود! 
البته همه‌ي اين كس‌ها و چيزها هستند و خدا نگه‌دارشان باشد. اما ديگر بر تارك ورودي آن ساختمان نشانه‌ي آشناي «خانه» نيست. آن‌جا كارهاي ديگري مي‌كنند و آدم‌هاي آن‌ خانه، از بزرگ‌ترها گرفته تا ما الف‌بچه‌ها، كلي ريخت‌مان تغيير كرده و فكرمان ديگر شده. 
آن‌جا، روي آن صندلي‌هاي تك‌نفره‌ي كلاس‌ها ـ كه به‌شدت نشستن رويش سخت بود و جان‌فرسا ـ چه آب دعاخوانده‌اي ريخته بودند كه ساعت‌هاي روزهاي كش‌دار تابستان را با هم‌قدهاي‌مان درس مي‌گرفتيم و چرت‌مان نمي‌برد؟ 
من پُر از سوال هستم به‌جاي هرچيز ديگر. چه شد كه تاك پربار را نيشتر زدند؟ از ريشه‌ي ما جز كلمه چه جهيد وقتي آخرين تقلاها هم براي حيات خانه‌ي جوان جواب نداد؟
سكوت. گرد مرگ پاشيده بودند روي تمام جماعتِ حراف. لام تا كام حرف نمي‌زدند مبادا اعتباري ازشان خرج شود. ما نمي‌فهميديم چه كسي دارد مي‌زند؛ ولي هي سكندري مي‌خورديم. همه دعوت شده بودند مراسم گردن‌زني خانه را از نزديك ببيند. ما دست‌وپاي‌مان مي‌لرزيد و من يادم هست كه داشتن مي‌آمدند لانه‌ي ما را آتش بزنند. در آن اتاق كه ما قلب‌مان تند مي‌زد، كسان ديگري هم بودند. و دست ما دوتا ورقه بود كه فكس مي‌كرديم اين‌ور و آن‌ور. با دست‌خط لرزيده كه: نزنيد، ما گيلاسيم، آلبالوييم، از خودتانيم، نماز مي‌خوانيم، امام را دوست داريم، آقاي خامنه‌اي را دوست داريم، اين‌جا يك عالمه بچه‌خوابيده، داد نزنيد، بي‌داد نكنيد، ما با هم‌ايم، روبه‌روي هم نيستيم... 
بچه‌ها هراسان بيدار مي‌شدند يكي‌يكي... از همدان هراسان يكي مي‌پريد، مشهدي‌ها گريه مي‌كردند، كسي نبود بچه‌هاي چهارمحال را ساكت‌ كند، دختران كرمان‌شاه، پسران بندرعباس... واي، واي. كاش زاييده نمي‌شد اين خانه كه اين‌طور شيرخواره هلاك شود. 
من مي‌دانم كساني كه گفته‌اند فلاني، درباره‌ي خانه بنويس دنبال خيال من نبوده‌اند. اما من اين كابوس را هميشه مرور مي‌كنم و جز اين تصوير برايم نمانده: بچه‌ها كه ناگهان بيدار شدند و هراسان شروع كردند به دويدن، ديگر كار از كار گذشته بود. نمي‌شد جايي زير يك چتر ديگر جمع‌شان كني. از ريسمان سياه و سفيد مي‌ترسيدند. از طرفي آن‌قدر هم نوپا بودند كه نمي‌توانستند خودشان با پاي خودشان به جاي امني برسند. يك‌هو اطراف ما پر شد از دايه‌هاي جورواجور. هركدام يكي ـ دوتا ـ سه‌تا را به آغوش كشيدند و رفتند. يكي برد و شير داد. يكي غنيمت گرفت و جاي غذا خون‌اش داد! يكي طفل نوپا را كرد دلال جنس مرغوب و ديگري نورسته‌اي را پرورش داد تا جاي حق، لطيف و دقيق بنويسد: ناحق. 
براي خيابان جم، كوچه‌ي مدائن ماند يك خانه پر از طنين گفت‌وگوهاي ساده. و بر درش نقشي ماند از خنجري كه بي‌گدار به سينه‌ي فرهنگ‌مان فرو رفت. 
و امروز چه چيز خنده‌دار‌تر از تقلاهاي كودكانه در تكرار كلمات «خانه» و «روزنامه‌نگاران» و «جوان» در خانه‌هايي بنا‌شده در مه با شن و ماسه سياسي‌كاري! 
آن تاق ريخت و ما اتاق ديگري براي در امان ماندن از دست دايگان ‌بي‌تعهد نيافتيم، پيش از آن كه نيش چاقوي‌شان گوش‌مان را نبرد! همه نقاب بر صورت زده‌اند و برادران كوچك‌تر ما سراغ از سايه‌اي امن مي‌گيرند تا در آن بي‌برچسب‌خوردن و مطرب قلمدادشدن، حيات قلم را تداوم بخشند و اسير نفاق فرومايگان فرهنگ‌گزيده نشوند. نيست. خانه‌اي سراغ ندارم روزنامه‌نگاران جوان! برادرانم! 

زندگی می کردیم برای خودمان
حميدرضا داداشي

راستش به شخصه از اين كه سه سال از بهترين سال‌هاي عمرم را در خانه خرج كردم (آن موقع كه خانه افتتاح شد 25 ساله و در اوج جواني و فعاليت ادبي بودم) نه تنها ناراحت نيستم، بلكه به خودم مباهات مي‌كنم. 
آقاي زائري در يادداشتي در وبلاگ‌شان كه به مناسبت انحلال رسمي «خانه روزنامه‌نگاران جوان» نوشته‌اند اشاره ظريفي دارند: «... نكته‌ی معلوم و آشكار اين است كه نسلی از خلال دو سال و نيم فعاليت خانه برآمد و شكل گرفت (در كوران تحولات اجتماعی نيمه‌ي دهه‌ي هفتاد) كه امروز تقريباً هيچ مركز رسانه‌ای نيست كه كسی از دوستان و هم‌كاران خانه در آن ديده نشود. از سردبير اين روزنامه و آن مجله تا مسئول روابط عمومی اين سازمان يا مجری فلان برنامه‌ي تلويزيونی. تجربه‌ی خانه كه مبتنی بر مطالعه و حضور كارشناسانه‌ي بسياري اساتيد برجسته بود با شعار تو بنويس ما منتشر می‌كنيم و جايی كه هر نوجوانی می‌تواند بنويسد كوشيد تا فرصت را برای تمرين و مشق‌كردن نوجوانان علاقه‌مند به فعاليت رسانه‌ای فراهم كند و مسير هم‌سوسازی علايق و اشتغال و تحصيل جوانان مستعد را هم‌وار نمايد...» 
و حرف اصلي من درست از همين‌جا شروع مي‌شود. اگر دوستاني هستند كه خود را پرورش‌يافته‌ي خانه مي‌دانند، اگر امروز فلان مجري تلويزيوني، مايه‌ي مباهات آقاي زائري و بچه‌هاي خانه است، اگر فلان عضو ساده‌ي واحد پرورشي خانه امروز قلم به دست گرفته و در فلان رسانه قلم مي‌زند و اسمش در شناسنامه‌ي رسانه‌ها نه به عنوان عضو ساده و خبرنگار افتخاري خانه و يا حداكثر سردبير فلان نشريه‌ي تجربي، بلكه به عنوان سردبير و مديرمسئول آورده مي‌شود، بخشي از آن (و نه همه) را مديون خانه و موقعيت‌هايي است كه خانه برايش به وجود آورد و انصاف حكم مي‌كند تا همين اندازه ممنون خانه و كارگزاران آن باشد. 
بله، اگر فلان سردبير، فلان مشاور وزير، فلان مدير روابط‌عمومي و... اولين قدم‌هاي‌شان را در خانه برداشتند، راه و چاه روزنامه‌نگاري و مديريت را در خانه شناختند، افرادي هم بودند كه حضورشان در خانه به عنوان كارگزار، مربي و... و خدمت‌شان در اين مؤسسه، زندگي شخصي‌شان را تحت‌الشعاع قرار داد و لااقل بخشي از زندگي‌شان مختل شد. نمونه‌ي بارز آن خود من هستم. كسي كه از اولين كارمندان خانه بوده است. ما (سيدعلي كاشفي‌ خوانساري، حسن عبدالله‌زاده، محمدعلي كريمي، علي لبافي، مناف يحيي‌پور، علي‌اصغر سيدآبادي و...) پيش از افتتاح رسمي خانه در بهمن 1374 كارمان را در خانه شروع كرديم. خود من فكر مي‌كنم از دي‌ماه همان سال بود كه به عنوان كارپرداز روابط‌عمومي كارم را با كاشفي شروع كردم. 
خانه آن‌قدر سريع شكل گرفت و بعد از شكل‌گيري آن‌قدر به سرعت به سوي اهدافش حركت كرد كه فرصت زندگي‌كردن را از دست‌اندركاران آن گرفت. بچه‌ها در طول اين دو سه سال فعاليت خانه، عمر و انرژي‌شان را به پاي خانه ريختند و گاهي بيست ساعت از شبانه‌روز در «خانه» بودند. 
در روزهاي اوج كاري (فكر مي‌كنم هفته‌ي دولت بود، كه ما ويژه‌نامه‌ي روزانه‌ي هفته‌ي دولت را منتشر مي‌كرديم. شايد هم در روزهاي برگزاري جشنواره‌ي مطبوعات بود) كار به جايي رسيد كه حاج‌آقا زائري و سيدناصر موسوي جزايري ـ قائم‌مقام آقاي زائري ـ براي‌مان رختخواب جور كردند و شب‌ها در نمازخانه مي‌خوابيديم. اين‌جور كاركردن ديگر براي‌مان عادي شده بود. مأموريت‌هاي متعدد و فشرده به شهرهاي مختلف، حضور فعال در نمايشگاه‌هاي فرهنگي سراسر كشور و... . خلاصه كار به جايي رسيد. كه دل‌كندن از خانه و بچه‌هاي باصفاي آن براي‌مان مشكل بود. 
خود من، عادتم شده بود كه بخشي از كارهاي شخصي‌ام را در محل كار انجام مي‌دادم. با خودم اين‌طور قرار گذاشته بودم: ساعت چهار كه مي‌شد، كارت خروج مي‌زدم و برمي‌گشتم پشت ميز و تا پاسي از شب، كارهاي شخصي‌ام را كه گاه بي‌ارتباط با خانه هم نبود انجام مي‌دادم. ديگران هم كه كمابيش همين‌طور بودند و انصافاً مايه مي‌گذاشتند. زحمات بچه‌ها زماني بيش‌تر معلوم مي‌شود كه يادآوري كنم تقريباً تمام كارهاي خانه در دقيقه‌ي نود انجام مي‌شد كه خوب، انرژي و وقت مضاعفي از همه مي‌گرفت. كار به جايي رسيده بود كه بعضي از اعضا كه مي‌دانستند بچه‌هاي خانه تا ديروقت در محل كار حضور دارند، شب‌ها براي انجام كارهاي‌شان با آن‌ها تماس مي‌گرفتند. چون هر سه شماره تلفن خانه تقريباً در تمام مدت روز اشغال بود و بعضي‌ها چاره‌اي هم غير از اين نداشتند. به شخصه به ياد دارم كه يكي از بچه‌ها ساعت 12 شب تماس گرفته بود كه «مي‌خواهم فكسي بفرستم!» احتمالاً بنده‌ي خدا فكر مي‌كرد دستگاه فاكس را در حالت اتوماتيك گذاشته‌ايم و... 
بد نيست در اين‌جا با اجازه‌ي حاج‌آقا زائري، خاطره‌اي از ايشان نقل ‌كنم: ايشان يك شب تا صبح در اتومبيل خود خوابيده بود! ماجرا كمي جالب است. حاج‌آقا به روال بسياري از شب‌ها تا ديروقت در خانه به رتق و فتق كارها مي‌پرداخته‌اند. آخر شب راهي منزل مي‌شوند؛ اما ظاهراً كليد منزل را در خانه جا گذاشته بوده‌اند. مي‌مانند بر سر دوراهي. اگر به «خانه» برگردند، خانواده‌ي سرايدار به زحمت مي‌افتند. از طرفي دل‌شان نمي‌آيد آن‌وقت شب هم‌سرشان را از خواب بيدار كنند؛ بنابراين تا زمان نماز صبح در اتومبيل استراحت مي‌كنند! 
خلاصه زندگي مي‌كرديم براي خودمان! 
تهیه گفتگو و گزارش از محسن حسام مظاهری و هادی نیلی (نشریه فتیان)

ایـــــجاد دیـــدگاه

حجت‌الاسلام والمسلمین محمدرضا زائری می‌تواند روزه باشد و به ما هم قهوه بدهد و خود هم ننوشد و این امر به خودی خود یک توانمندی و یک نسخه ارزشمند است که این شخص تکیه‌ بر داشته‌های ظاهری و تقوای خودش نداشته باشد و همواره «طریقة‌الشریعت» را منظور کند که می بینیم این موضوع در چه جاهای ظریفی می تواند خود را نشان دهد.

رضا
امیرخانی
نویسنده و منتقد ادبی
essay writing here site essay writing on my classroom i want to write an essay help with biology essays here site buy literary analysis essay write custom research paper write homework write homework writing methodology for dissertation write a research paper if you buy an essay is it plagiarism the essay writing my village writing a good research paper high quality write a report for me site essay writing on my favourite pet essay help flood victims what should i write for my college application essay writing a nursing research paper essays on service marketing help with phd proposal what should i write my profile essay about what to write my essay about buy help you write essay essay essay about service above self