ap world history compare and contrast essay help essay for students of high school what is the best essay writing company link link writing a book critique essay on internet services resume writing services chicago illinois weather big y homework helpline horse help me with chemistry homework buying essays online uk mail buy essays for university of phoenix writing college papers for cash research good essay writing companies رفتن به محتوای اصلی

سه شنبه, 1394/04/16 - 00:43

پادشاه خرابه گرد

«خاکی» هستم

ابوتراب . . .

 

.

فرسنگ ، فرسنگ ، فرسنگ

فاصله

میان خدا و انسان

فرسنگ ، فرسنگ

میان انسان و انسان

. . . یکی چون دریایی بی کران

دیگران چون آبگیرهایی خرد و ناچیز

یکی چون آسمانی گسترده و بی انتها

فراخ و بی پایان

دیگران پنجره هایی کوچک یا بزرگ

قاب هایی تنگ

مجال هایی اندک برای تنفس

 

.

 نشسته ای و با خویش نجوا می کنی

دردها را می شماری

به انتظار درمانی نزدیک

و ترک های کویر خشک را

به انتظار بارانی مبارک

نشسته ای و با خویش نجوا می کنی

گدایی فرتوت

در کناره خرابه راهی

دست های لرزان و خسته را

بر چشم هایی که نمی بینند می کشی

و گوش به راهی می سپاری

که باران آسمان را نزدیک تر از خودت در کویر فرو می ریزد

و درمان و آسایش را شتابناکتر از بیماری در کنارت می گسترد

. . . گرسنگی ها و تشنگی هایت را نگه داشته ای

برای یک دست مهربان

که از سفره های بهشت کامت را تر می کند

خستگی هایت را

برای یک صدای آرام و دلنشین

که از سکوت بهت انگیز عرش

در گوش دلت نغمه ها می پراکند

و گوش به راه سپرده ای

منتظر

امیدوار

.

و می آید

آهسته

با گام هایی پر توان

پادشاه خرابه گرد

آسمانی خاک نشین

نامش؟

می گوید: بنده خدایم

«خاکی» هستم

ابوتراب . . .

و با چه ذوقی می گوید این نام را

و چه شیرین

که فرستاده خداوند او را بدین نام خوانده است

. . . آفریننده خاک و آسمان را

نازنین

صاحب اختیار ملک و ملکوت را

دُردانه

دست خداوند ، چشم خداوند

در کنارت می نشیند

بر خاک

و سرت را بر زانو می گذارد

و دست بر رویت می کشد

چونان پدری مهربان در آغوشت می گیرد

چونان مادری بر بالینت درنگ می کند

طبیب دوره گرد به جستجوی بیمار آمده است

سیرآب و سیر غذایت می کند

و بر می خیزد

دل نمی کنی

نمی بینی اش

اما می دانی

در کناره دیواری دیگر

به بیماری

خسته ای

چشم به راهی چون تو

اشاره می کند

.

. . . فرسنگ ، فرسنگ

فاصله

میان انسان و انسان

. . . نشسته ای

و با خویش نجوا می کنی

مسافر خسته هزاره های جدید

بیمار رنگ و نیرنگ فریبکاری های معاصر

در حاشیه اتوبان زندگی مدرن

در کناره چهارراه تمدن ماشینی

آسیب خورده تجددهای دروغین

زخمی جهالت های مسلّح

تشنه یک قطره آسمان

گرسنه یک لقمه خاک

خسته از فرسودگی نامردمی های پنهان و آشکار

دست های خسته و لرزان را

بر چشم هایی که نمی بینند می کشی

و گوش به راهی می سپاری

که آسمان را به زمین می رساند

و منتظری

تا او که «خاکی» است بیاید

و در کنارت بنشیند

دردهایت را در خاطر می گذرانی

به امید درمان

و گره ها را شماره می کنی

به امید گشوده شدن

و به انتظار کسی که

آسمان را برای او گسترده اند . . .

اما خاک را دوست می دارد

کسی که زمین را برای او آفریده اند

اما اراده نمی کند که ملک و ملکوت به چشم زدنی در دستانش قرار گیرند

کسی که دل هستی رنجور یک نیم نگاه اوست

اما دستانش را به تاول و آماس رنجه می دارد و کار می کند

کسی که در سایه جلال و شکوه خداوند منزل دارد

اما هر بار در قعر یک چاه انتظار فرود می آید

و می کوشد در حضیض فرومایگی وجودی تنگ

روزنه ای به گستردگی افق حقیقت بگشاید

کسی که پادشاه است

اما ناشناس می آید و می گوید:

«خاکی» هستم!

.

انتظار می کشی و نمی آید

گرسنه ای و تشنه

انتظار می کشی و نمی آید

بیماری و خسته

انتظار می کشی و نمی آید

و هر کسی خاکی نیست

تا در کنارت بنشیند و تیمارت کند

رهگذران می آیند و می روند

خاکیانی که به تبختر می گویند :  پادشاهیم

و نگاهت نمی کنند

اما نمی آید پادشاهی که می گوید «خاکی» هستم و در کنارت می نشیند

نمی آید و سرآسیمه ای

نمی آید و آشفته ای

گوش می سپاری به راه

و می شنوی ندایی مبهم را که از پرده های تو در توی زمان در کهکشان ها طنین انداز شده است

گوش می سپاری و دلت می لرزد

«به خدا سوگند خانمان هدایت ویران شد

و دودمان رسالت بر هم ریخت»

ستمکارترین دست سیاه

تیغی برآورد

از آلوده ترین دامان نیرنگ

و تلخ ترین زهر شقاوت را در کام وجود ریخت

ابوتراب

پادشاه خاکی

سر بر خاک نهاد و خود به خاک آمیخت

و شادمان نالید:

«به خدا قسم خوشبخت شدم من»

که در محراب بر خاک افتاده ام

.

. . . چشم انتظاری

خسته و بیمار

و می دانی که آن شقاوت و کینه

همنشین خاکی تو را از تو گرفته است

طبیب دوره گرد

پدر مهربان

و پادشاه خرابه نشین را

و می دانی دیگر دستی نیست که از شفقت کامت را تر کند

و زبانی نیست که با دل خسته و تن بیمارت سخن از مهر بگوید

. . . خسته و بیماری

در هزاره های جدید

و در چهارراه نقاب های دروغین و رنگارنگ

.

نفرین می کنی به خشم و درد

دست سیاهی را

که تیغ شقاوت بر امیر آسمان ها فرود آورده است

که بیماران روزگار را

از درمان

خستگان قرون را

از مهربانی

و فرزندان یتیم هستی را

از پدری

محروم کرده است

.

نشسته ای و با خویش نجوا می کنی:

«اللهم العن اول ظالم . . .»

ایـــــجاد دیـــدگاه

حجت‌الاسلام والمسلمین محمدرضا زائری می‌تواند روزه باشد و به ما هم قهوه بدهد و خود هم ننوشد و این امر به خودی خود یک توانمندی و یک نسخه ارزشمند است که این شخص تکیه‌ بر داشته‌های ظاهری و تقوای خودش نداشته باشد و همواره «طریقة‌الشریعت» را منظور کند که می بینیم این موضوع در چه جاهای ظریفی می تواند خود را نشان دهد.

رضا
امیرخانی
نویسنده و منتقد ادبی
essay writing here site essay writing on my classroom i want to write an essay help with biology essays here site buy literary analysis essay write custom research paper write homework write homework writing methodology for dissertation write a research paper if you buy an essay is it plagiarism the essay writing my village writing a good research paper high quality write a report for me site essay writing on my favourite pet essay help flood victims what should i write for my college application essay writing a nursing research paper essays on service marketing help with phd proposal what should i write my profile essay about what to write my essay about buy help you write essay essay essay about service above self