ap world history compare and contrast essay help essay for students of high school what is the best essay writing company link link writing a book critique essay on internet services resume writing services chicago illinois weather big y homework helpline horse help me with chemistry homework buying essays online uk mail buy essays for university of phoenix writing college papers for cash research good essay writing companies رفتن به محتوای اصلی

شنبه, 1394/07/18 - 00:36

خاطره ای از دکتر غضنفر رکن آبادی

حالا گريه كن ، پيرمرد عراقي !

 

پيرمرد شصت و هفت هشت سال داشت اما سرحال بود و گرچه به خاطر اوضاع عراق آواره شده بود و  زن و بچه اش را به بيروت آورده بود اما باز هم نمي گذاشت روزگار كمرش را خم كند و اخمهايش را توي هم بياورد. آنها طبقه دوم بودند و ما طبقه ششم ، گاهي توي آسانسور و پاركينگ مي ديدمش ، روحيه اش خيلي اجتماعي بود و به هر بهانه اي سلام و عليكي مي كرد و چيزي مي گفت و مي خنديد. مدتي از او خبري نبود و من احتمال مي دادم مثل هميشه رفته تا سري به خانه و زندگيش در بغداد بزند و برگردد. چند وقت بعد دوباره ديدمش اما اين بار كلا قيافه اش فرق مي كرد ، پيراهن مشكي را روي شلوار انداخته بود و به جاي ته ريش هميشگي ريش بلند و سفيدي صورت گرد و نمكي اش را پوشانده بود. خميده راه مي رفت و بر خلاف معمول سلام من را تنها با عليكي بي صدا پاسخ داد و گذشت. نمي دانستم چه شده و كنجكاوي هم نكردم تا اينكه دو سه روز بعد محمد ، نگهبان سوري ساختمان كه اتفاقا خودش هم سني بود سر صحبت را باز كرد و با ناراحتي گفت : پسر بزرگش را كشته اند ! نيروهاي تكفيري ريخته اند توي كارگاه ساختماني شان و پسرش را جلوي چشمش تيرباران كرده اند .  

دفعه بعد كه حاج ابوجواد را ديدم تسليت گفتم و عذرخواهي كردم كه از قضيه خبر نداشته ام ، ايستاد و همين كه خواست از پسرش حرف بزند بغض كرد و گفت كه اين فرزند را از زن اولش داشته كه زود از دنيا رفته و همين باعث شده تا او و اين پسر خيلي با هم انس بگيرند. ناگهان بغضش تركيد و گفت : فقط پسرم نبود ، برادرم بود ، همه چيزم بود ، جانم بود ! اشك از چشمانش مي ريخت و به شدت گريه مي كرد. نمي دانستم چه كار كنم ! گفت : قدش بلند بود و چهارشانه ، چهل و چند سالي داشت ... خيلي شبيه سفير شما بود ، غضنفر ! بعد دست برد و از توي جيبش عكسي در آورد ، خيره خيره نگاهش كرد و بوسيد و تلخ تر گريه كرد ، بعد عكس را به من داد. راست مي گفت ، چهره پسرش خيلي به سفير جمهوري اسلامي ايران در لبنان شباهت داشت. عكس را كه به او دادم در حالي كه اشكهايش را پاك مي كرد با حالتي خاص و اميدوارانه پرسيد : مي شود بگويي جناب سفير يك بار به خانه من بيايند ؟ خيره خيره نگاهش كردم و گفتم : سفير به خانه شما بيايند ؟ گفت : آري ! گفتم : شما مي داني كه با شرايط امنيتي لبنان سفير ايران در معرض بيشترين تهديد هاست و راحت نمي تواند هر جايي برود ! تيم حفاظتي دو سفير آمريكا و ايران در لبنان بيشترين حساسيت و تعداد را دارد و تا كنون چند بار توطئه ترور او را داشته اند ! پيرمرد گفت : حالا تو بگو ، شايد براي تسلاي دل من پيرمرد عزادار بيايد ... 

با دكتر ركن آبادي تازه رفيق شده بوديم. من خيلي با سفارت كاري نداشتم و حتى به جلسات دعاي كميل هم منظم نمي رفتم. نه خودم كار دولتي و رسمي داشتم و نه بچه هايم به مدرسه ايراني مي رفتند ، براي همين فقط گاهي در بعضي مناسبتها مثل عزاداري محرم سري به سفارت مي زديم. روزهاي اولي هم كه دكتر ركن آبادي به جاي آقاي شيباني آمده بود خيلي از او خوشم نمي آمد. ظاهرش در برخورد اول خيلي به دل نمي نشست. كمي جدي و عبوس بود و براي همين مدتي گذشت تا آرام آرام او را بپسندم و به دلم بنشيند و بفهمم كه پشت اين چهره جدي و اندكي سرد چه صميمت و عاطفه اي پنهان شده و اين سفير مهم و پركار چه دل گرم و مهرباني دارد. 

دفعه بعد كه جناب سفير را ديدم داستان پيرمرد عراقي را تعريف كردم و گفتم كه مدعي است پسرش به شما خيلي شبيه است و دلش مي خواهد احوالش را بپرسيد ! بعد اضافه كردم : من از نيتش خبر ندارم ، اگر قصد ديگري داشته باشد يا بخواهد چيزي از شما طلب كند من بي اطلاعم ، فقط خواستم امانت پيغام او را برسانم. دكتر گفت : شماره تلفنش را به دفتر بدهيد و بگوييد ايشان هم با دفتر تماس بگيرد. تشكر كردم و خداحافظي و رفتم و موضوع را هم كلا از ياد بردم. 

يكي دو هفته بعد پيرمرد عراقي را دوباره ديدم. داشتم با ماشين از پاركينگ بيرون مي آمدم كه از دور مرا صدا زد و با حركت دستش من را متوقف كرد. پياده شدم و جلو رفتم. چهره پيرمرد باز شده بود و با خوشحالي لبخند مي زد ، مرا در آغوش گرفت و بوسيد و گفت : خيلي ممنون ! با تعجب پرسيدم : چه طور ، چه شده ؟ گفت : جناب سفير ديشب شام پيش ما بودند ! باورم نمي شد ... ادامه داد: ديروز از دفترشان زنگ زدند و گفتند ايشان بعد از نماز مغرب و عشا مي آيند ومن هم خواهش كردم براي شام بيايند و قبول كردند. پيرمرد زنده شده بود و مثل همه لبناني ها چنان از غضنفر صحبت مي كرد كه گويي در باره برادرش حرف مي زند. مي گفت : بار مصيبتم سبك شده ، داغم كمتر شده ، آرامم كرد. احساس مي كردم خدا دوباره پسرم را پيشم فرستاده !

اصلا باورم نمي شد ، واقعا فكر نمي كردم اصلا پيغام آن روز من به يادش مانده باشد و به آن اهميت بدهد. بعدها كه به ايران برگشت و چند بار با محبت به ما سر زد و به سرچشمه آمد با در دانشگاه همديگر ديديم يكي دو بار اين خاطره را يادآوري كردم.

عجيب بود اين مرد. مهمترين سفير خارجي در يكي از حساسترين كشورهاي منطقه و يكي از سخت ترين شرايط زماني ، براي دل يك پيرمرد بي نام و نشان عراقي نگران بود. 

خيلي بي تكلف و ساده و صميمي بود، آخرين بار كه در سرچشمه مهمان ما بود موقع خداحافظي متوجه شدم ماشين ندارد و فهميدم با تاكسي آمده است. نمي دانم چه رازي است كه سفراي ما در لبنان همه همين گونه اند ، قبل از او آقاي شيباني هم شبهاي محرم همراه شهيد شاطري سر سفره از عزاداران پذيرايي مي كرد و بعد از او هم اين دفعه كه براي همايش تجديد و اجتهاد به لبنان رفتيم ديدم آقاي دكتر فتحعلي براي استقبال مهمانان تا پاي پلكان هواپيما آمده است. اين تواضع و افتادگي در رفتار دكتر ركن آبادي هميشه آشكار بود و علاوه بر اين بسيار جسور و پر نشاط بود. يك بار شنيدم كه به دفتر روزنامه المستقبل رفته است ! باورم نمي شد. روزنامه المستقبل درست در جبهه مقابل حزب الله و ايران قرار داشت و بيشترين بدگويي ها را به سفير ايران مي كرد. 

از خودش پرسيدم : چه طور به المستقبل رفتيد ؟ خنديد ! گفت : ديدم بهترين كار همين است كه غافلگيرشان كنم. تماس گرفتيم و گفتيم كه مي خواهيم جلسه اي بگذاريم و رفتيم ، خودشان هم باور نمي كردند. نشستيم و با نويسندگان تحريريه شان حرف زديم و چاي نوشيديم و خيلي جلسه خوبي شد !

بعد از آن جلسه تا چند وقت بعد ديگر از مواضع تند و ضد ايراني در المستقبل خبري نبود ! 

با همين روحيه به نزد امين جميل رييس حزب كتائب رفت و موجب شگفتي همه جريان هاي سياسي شد. يك بار به جناب سفير گفتم : خوب است با برخي از نخبگان مسيحي هم ارتباط داشته باشيد. به دقت حرفهايم را شنيد و به عنوان مثال از اسقف جورج خضر ياد كردم و گفتم چون كه شخصيت انديشمند و خوش سابقه اي دارد خوب است با او ملاقات كنيد. چند روز بعد از دفتر ايشان تماس گرفتند و گفتند قرار تنظيم شود و با هماهنگي قبلي با هم به ديدار اسقف جورج خضر رفتيم. رفتار دكتر ركن آبادي به قدري با محبت و صميمانه بود كه بعدا اسقف مكررا با تحسين و تقدير از اين ديدار ياد مي كرد. 

علاقه و محبت لبناني ها به سفير ارزشمند ايران كه او را آبادي مي گفتند منحصر به شيعيان و حزب اللهي ها نبود. ديروز كه با مطران جورج صليبا اسقف سريان ارتدوكس صحبت مي كردم با حسرت و ناراحتي عجيبي از غضنفر آبادي ياد مي كرد و مي گفت : هنوز چشم به راهم كه برگردد ، غضنفر آبادي فقط مال شما نيست. 

از همين ترم قرار بود دكتر به هيأت علمي دانشكده مطالعات جهان ملحق شود و آخرين بار كه همديگر را ديديم كلي به همين خاطر اظهار خوشحالي كردم و گفتم از اين به بعد بيشتر همديگر را خواهيم ديد و وقتي هم عازم حج شد و بعد هم كه به عربستان رسيد از طريق پيام هاي واتس اپ با هم در تماس بوديم و برايش آرزوهاي فراوان كردم. در آخرين پيام نوشتم : " اميدوارم خداوند در نور و رحمت خود غرقتان كند "

خاطرات پراكنده را كه مرور مي كنم بيشتر از همه ابوجواد جلوي چشمم مي آيد. دلم براي او به اندازه خانواده و بستگان دكتر نگران مي شود. با خود فكر مي كنم حالا پيرمرد عراقي دلش را به چه كسي خوش كند ؟ مي خواهم بگردم و پيدايش كنم و آهسته توي گوشش بگويم : پيرمرد ، حالا ديگر هر چه مي خواهي گريه كن !  

ایـــــجاد دیـــدگاه

محمدرضا زائری از کودکی و نوجوانی هرچه پول به دست می‌آورد، کتاب می‌خرید و می‌خواند. من شهادت می‌دهم که او عنصری است که باز فکر می‌کند و آزاد می‌اندیشد. تجربه تحصیل در داخل و خارج از کشور را توامان دارد و به همین ترتیب با فرهنگ‌های زیادی در جهان آشنایی دارد. ایشان اگر به ما افتخار پوشیدن لباس‌مان (لباس روحانیت) را نمی‌داد، می‌توانست در بسیاری از کانون‌های اجتماعی فرو برود، اما امروز به خودمان می‌بالیم که در لباس روحانیت چنین افرادی جای دارند.

سید محمود
دعایی
سرپرست موسسه اطلاعات
essay writing here site essay writing on my classroom i want to write an essay help with biology essays here site buy literary analysis essay write custom research paper write homework write homework writing methodology for dissertation write a research paper if you buy an essay is it plagiarism the essay writing my village writing a good research paper high quality write a report for me site essay writing on my favourite pet essay help flood victims what should i write for my college application essay writing a nursing research paper essays on service marketing help with phd proposal what should i write my profile essay about what to write my essay about buy help you write essay essay essay about service above self